مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
470
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب هفتصد و هفتاد و ششم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، بديع الجمال گفت : اى ملكزاده ، چون بباغ ارم اندر آئى ، خيمهء بزرگ از حرير سرخ در آنجا ببينى . دل قوى داشته ، بدان خيمه اندر شو . و در آنجا عجوزى بينى كه بر تختى زرين نشسته . بادب او را سلام كن . و در آستانه ، كفشهاى زرين مرصع بينى . آن كفشها را گرفته ، ببوس و بر سر بنه و آن كفشها در بغل گرفته ، در برابر عجوز ، خاموش و سر به زير افكنده بايست . اگر او از تو بپرسد كه از كجائى و چگونه بدين مكان آمدى و از بهر چه اين كفشها برداشتى ، تو هيچ مگو تا اين كنيزك من درآيد و با او حديث گويد و او را به تو مهربان كند . شايد كه دعوت ترا اجابت كند . پس از آن بديع الجمال همان كنيزك را كه مرجانه نام داشت ، آواز داد و به او گفت : ترا بنعمت خود سوگند مىدهم كه امروز اين حاجت روا كن و سستى مكن . كه اگر حاجت روا كنى ، ترا آزاد كنم و ترا گرامى دارم و در نزد من از تو عزيزتر كس نخواهد بود . كنيزك گفت : اى خاتون ، بگو كه حاجت كدامست ؟ تا بجان بكوشم . بديع الجمال گفت : اى خاتون ، حاجت من اينست كه اين جوان بدوش گرفته ، در باغ ارم بخيمهء جدهء من برسانى و هروقت ببينى كه او كفشهاى جدهء من برداشت و جدهء من به او گفت تو از كجائى و چگونه بدين مكان آمدى و اين كفشها از بهر چه گرفتى و حاجت تو چيست ، تو بسرعت بخيمه اندر شو و جدهء مرا سلام ده و به او بگو اى خاتون ، اين جوان من آوردهام و اين پسر ملك مصر است . و اين همان جوانست كه بقصر مشيد رفته . پسر ملك ازرق را كشته است و ملكه دولت خاتون را از آن ورطه خلاص داده ، او را بسلامت بسوى پدر بازآورده . من اكنون اين را بسوى تو آوردم كه ترا بشارت دهد و تو او را انعام كنى . پس از آن با جدهء من بگو : اى خاتون ، ترا به خدا سوگند مىدهم كه اين جوان مليح است يا نه ؟ او خواهد گفت آرى مليح است . آنگاه بگو : اى خاتون ، به خدا