مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

471

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

سوگند كه اين جوان ، خداوند مروت و سخاوت و پادشاه مصر است و خصلتهاى پسنديده دارد . اگر با تو بگويد كه حاجت او چيست . بگو كه : خاتون من بديع الجمال ، ترا سلام مىرساند و ميگويد تا چند من در خانه ، بىشوهر بنشينم . و شما را از تزويج نكردن او مقصود چيست و از بهر چه او را در حيات خويشتن و زندگانى مادرش به شوهر نميدهيد ؟ اگر او بگويد كه در تزويج او چكار كنم ، اگر بديع الجمال خود ، كسى را ميشناسد ، مرا ازو خبر دهد تا ما را بر آن كس تزويج كنيم ، آنگاه تو بگو : اى خاتون ، دخترت سلام مىرساند و ميگويد كه شما ميخواستيد كه مرا بسليمان عليه السلم تزويج كنيد و بدان سبب مرا در قبائى تصوير كرده بسوى او فرستاديد . چون چنين نشد ، قبا را بملك مصر فرستاده ، او نيز قبا بپسر خود داده . پسر ملك مصر ، صورت مرا در قبا يافته و به من عاشق شده . از پدر و مادر و سلطنت دست برداشته و از دنيا درگذشته . از عشق من تمامت دنيا گرديده است و رنجهاى بسيار ديده و بخطرهاى بزرگ افتاده است . درحال ، كنيزك ، سيف الملوك را بدوش گرفته ، به او گفت : چشمها برهم نه ، سيف الملوك چشم برهم نهاد . كنيزك به هوا پريد و پس از ساعتى گفت : اى ملك‌زاده ، چشم بگشا . سيف الملوك چشم گشوده ، خود را در باغ ارم ديد . پس از آن مرجانه به او گفت : اى سيف الملوك ، بدين خيمه شو . سيف الملوك نام خدا بر زبان برده ، بخيمه اندر شد . عجوزى را بر تخت نشسته يافت كه كنيزكان بر گرد او بودند . سيف الملوك بادب نزديك رفته ، كفشها بگرفت و ببوسيد و چنان كرد كه بديع الجمال گفته بود . عجوز گفت : تو كيستى و از كجائى و ترا بدين مكان كه آورد و اين كفشها از بهر چه گرفتى و كى با من حاجتى گفتى كه من او را برنياوردم . درحال ، كنيزك بخيمه آمد و با ادب سلام داده ، حديثى را كه بديع الجمال به او گفته بود ، بازگفت . چون عجوز آن سخن بشنيد ، بانگ بر كنيزك زد و خشمگين شد و به او گفت : چگونه ميانهء انسيان و جنيان پيوند پديد آيد ؟ چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .