مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
469
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
گر كنم در سر وفات سرى * سهل باشد زيان مختصرى دوست دارم كه خاك پات شوم * تا مگر بر سرم كنى گذرى راست خواهى نظر حرام بود * بر چنين روى و باز بر دگرى چون ابيات بانجام رسانيد ، سخت بگريست . آنگاه بديع الجمال گفت : اى ملكزاده ، مرا بيم از آنست كه اگر روى به تو آرم ، از تو الفت و محبت نيابم . كه انسانها عهد بجا نياوردند و پيمان نگاه ندارند و مكر ايشان بسيار است . سيف الملوك گفت : اى روشنى چشم من ، خداى تعالى همه را يكسان نيافريده . اگر خدا بخواهد ، من عهد بجا آورم و پيمان نگاه دارم و هر جورى كه به من رود ، برو شكيبا شوم . از تو اى دوست نگسلم پيوند * گر به تيغم برند بند از بند بديع الجمال گفت : چون چنينست ، بنشين و آسوده باش كه با يكديگر پيمان بنديم كه هيچيك به ديگرى جفا نورزيم و خيانت نكنيم و هركس كه رفيق خود را خيانت كند ، خداى تعالى انتقام ازو بكشد . سيف الملوك بنشست و با بديع الجمال سوگند ياد كردند كه هيچيك ، ديگرى بجاى محبوب خود نگزيند ، چه از انسيان باشد چه از جنيان ، پس از آن از غايت فرح بگريستند و شوق و وجد بسيف الملوك چيره گشته ، اين دو بيتى بخواند : از حسن تو در خانه بهارى دارم * از روى تو در ديده نگارى دارم با تو بنشاط روزگارى دارم * شكر ايزد را كه چون تو يارى دارم پس از آنكه بديع الجمال و سيف الملوك با يكديگر پيمان بستند ، هردو از مجلس برخاسته ، در باغ همىگشتند و كنيزكى نيز طعام برداشته ، با ايشان ميرفت . تا اينكه بديع الجمال بنشست و كنيزك ، طعام بنهاد . سيف الملوك نيز بنشست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .