مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
454
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
اين نامها روح فلان بدرآيد ، درحال ، صندوق از بركت آن نامها بدرآيد و او صندوق بشكند و گنجشك را از حقه بدرآورد و روح مرا بكشد . سيف الملوك گفت : اى دولتخاتون آن ملكزاده منم و اينك انگشترى سليمانست كه در انگشت منست . برخيز تا بكنار دريا شويم و ببينيم كه سخن او راستست يا دروغ . در آن هنگام هردو برخاسته ، همىرفتند تا بكنار دريا برسيدند . دولتخاتون در كنار دريا بايستاد و سيف الملوك تا نيمهء بدن در آب رفت و گفت : به حق آن نامها كه درين انگشترى است و به حق سليمان عليه السلام كه روح پسر ملك ازرق بيرون آيد . پس دريا بموج درآمد و صندوق بدر شد . سيف الملوك صندوق گرفته ، او را بشكست و صندوقهاى ديگر را نيز يكيك بشكست و گنجشگ از حقه بدرآورد و با دولتخاتون بسوى قصر بازگشتند و بفراز تخت برسيدند . درحال ، پرندهاى بزرگ پديد شد و او ميگفت : اى ملكزاده ، مرا مكش تا من ترا به مقصود برسانم . دولتخاتون گفت : اى سيف الملوك ، عفريت درآمد . گنجشگ را بكش تا اين پليدك بقصر اندر نشود . كه اگر بقصر درآيد ، گنجشگ از تو بگيرد و من و ترا بكشد . در آن هنگام ، سيف الملوك ، گنجشگ را بكشت و عفريت در حال به زمين افتاده ، مشتى خاكستر گشت . دولتخاتون گفت : خداى تعالى ما را از دست اين پليدك نجات داد . و لكن چكار كنيم ؟ سيف الملوك گفت : تدبير خلاصى ما با پروردگار است . پس از آن سيف الملوك برخاسته ، درهاى قصر بركند و آن درها از صندل و عود بودند . و با رسنهاى حرير و ابريشم كه در آنجا بود ، درها به يكديگر فروبست و آنها را به يارى دولتخاتون به دريا برسانيد و او را به روى دريا بينداخت و طناب او را در كنار دريا ببستند . پس از آن بقصر بازگشته ، از ظرفهاى زرين و سيمين كه در خوان بود ، برداشتند و گوهرها و ياقوتهاى گرانبها و چيزهائى كه سبكوزن و گرانقيمت بود ، برداشته ، بر آن فلك بياوردند . و توكل بپروردگار كرده ، بر آن فلك بنشستند و طناب بگشودند . و فلك ، ايشان را در دريا هميبرد .