مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
455
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
تا اينكه پس از چهار ماه توشهء ايشان تمام شد و محنت ايشان سخت گرديد و از خداى تعالى ، طلب نجات كردند . و سيف الملوك در آن مدت هروقت كه ميخفت ، پشت بدولتخاتون ميكرد . شبى از شبها سيف الملوك خفته و دولتخاتون بيدار بود كه ناگاه فلك بسوى خشكى ميل كرد و نزديك بساحل درآمد كه در آنجا كشتيها بود و مردى با ناخدا حديث هميكرد . چون دولتخاتون آواز ايشان بشنيد ، دانست كه آنجا بندر شهريست از شهرها و ايشان بآبادى رسيدهاند . فرحى سخت او را روى داده ، سيف الملوك را از خواب بيدار كرد و به او گفت : برخيز و از ناخدا نام اين شهر و نام اين بندر بازپرس . سيف الملوك فرحناك برخاسته ، با ناخدا گفت : اى برادر ، نام اين شهر چيست و اين بندر را چه گويند و نام پادشاه اين شهر چيست ؟ ناخدا گفت : اى كمخرد ، اگر تو اين شهر را نميشناسى ، چگونه بدينجا درآمدهاى ؟ سيف الملوك گفت : من غريبم و در كشتى بازرگانان بوده ، كشتى بشكست . هر چه در كشتى بود ، غرق شد . من به روى تختهاى بدين مكان برسيدم . و بدين سبب از تو سؤال كردم ، و غريبم . ترا سؤال من عجيب نباشد . ناخدا گفت : اين شهر عماريه است و اين بندر را بندر بين البحرين گويند . چون دولتخاتون اين سخن بشنيد ، فرحى سخت او را روى داد و حمد خداى تعالى بجاآورد . سيف الملوك گفت : فرحناكى تو از بهر چيست ؟ دولتخاتون گفت : اى سيف الملوك ، بشارت باد ترا كه پادشاه اين شهر ، عم منست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و هفتاد و يكم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، دولتخاتون گفت : پادشاه اين شهر ، عم منست و او را نام عالى الملوكست . پس از آن بسيف الملوك گفت : ازين رئيس سؤال كن كه سلطان اين شهر ، عالى الملوك ، خوشوقت و سالم است ؟ سيف الملوك ازو سؤال