مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
453
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
تعالى خواسته است ، برويم . دولتخاتون گفت : نتوانيم گريخت . زيرا كه اگر يك ساله راه بگريزيم ، اين پليدك در يك ساعت بسوى ما بيايد و درحال ما را هلاك كند . سيف الملوك گفت : من در جائى پنهان شوم . چون او بر من بگذرد ، با شمشير او را بزنم و بكشم . دولتخاتون گفت : تو او را نتوانى كشت . مگر آن كه روح او را بكشى . سيف الملوك گفت : روح او در كجاست ؟ دخترك گفت : من ازو بارها مكان روح بپرسيدم . او با من بازنگفت . روزى از روزها در پرسش اصرار كردم . در خشم شد و گفت : سبب سؤال تو از روح من چيست ؟ گفتم : مرا جز تو كسى نمانده . اگر من مكان روح ترا بدانم ، او را چون چشم خويشتن نگاهدارم . آنگاه گفت : وقتى كه من از مادرم بزادم ، ستارهشناسان گفتند كه هلاك من در دست يكى از ملكزادگان انسيان خواهد بود . بدان سبب من روح خود را گرفته و در چينهدان گنجشكى بنهادم و آن گنجشك را در حقهاى بنهادم و آن حقه در ميان هفت صندوق گذاشته ، صندوقها را در كنار اين بحر محيط به زير رخامى بنهادم كه اين سوى بحر از انسيان دور است و كسى از انسيان بدين مكان نتواند رسيد . و اينكه من با تو گفتم ، تو با كسى بازمگو كه اين در ميان من و تو رازيست پنهان . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و هفتادم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، دولتخاتون چون مكان روح عفريت با سيف الملوك بيان كرد ، پس از آن گفت : من با عفريت گفتم من كسى را نخواهم ديد كه اين راز به او بگويم . و لكن به خدا سوگند تو روح خود را در جائى استوار گذاشتهاى . كسى به او نتواند رسيد . و اگر بر فرض محال چنانچه ستارهشناسان گفتهاند ، كسى از انسيان بدين مكان بيايد و انگشترى سليمان در دست داشته باشد ، آنگاه دست خود را با آن انگشترى بر روى آب بگذارد و بگويد كه به حق