مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

452

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گذاشته ، از من غايب شد . پس از ساعتى بازآمد و اين فرشها و اين سفره بياورد . در هرروز سه‌شنبه بنزد من آيد و با من بخورد و بنوشد . و پدر من ، تاج الملوك نام دارد و از خبر من آگاهى نيست . مرا حديث اينست . تو خبر خود بازگو . سيف الملوك گفت : مرا حديث دراز است و ميترسم كه اگر حديث بگويم ، دير كشد و عفريت بازآيد . دختر گفت : او يك ساعت پيش از آمدن تو از نزد من بدر رفته و نخواهد آمد ، مگر روز سه‌شنبه ديگر . تو بخاطر آسوده بنشين و حديث خود از آغاز تا انجام با من بازگو . سيف الملوك بحديث گفتن بنشست . چون سخن ببديع الجمال ، رسيد ، دخترك ديدگان پر از سرشك كرده ، گفت : اى بديع الجمال ، آيا هيچ از من ياد ميكنى يا نه ؟ پس از آن بگريست . سيف الملوك به او گفت : اى دولت خاتون ، تو از انسيانى و بديع الجمال از جنيان است . چگونه او خواهر تو تواند بود ؟ دولت خاتون گفت : او مرا خواهر رضاعى است . و سبب اينست كه مادر من از بهر تفرج بباغ شد و هنگام زائيدنش برسيد و مرا در باغ بزائيد و مادر بديع الجمال با خادمان خود در باغ بود . او را نيز هنگام زائيدن برسيد . در يك سوى باغ ، بديع الجمال را بزائيد . پاره‌اى از كنيزكان نزد مادر من فرستاد و از او طعام و حوائج ولادت بخواست . مادرم آنچه او خواسته بود ، فرستاد ، او برخاسته ، بديع الجمال را برداشت و بنزد مادر من آمد . مادر من بديع الجمال را شير داد . پس از آن مادر بديع الجمال دو ماه در باغ با مادر من بسر برد و پس از دو ماه بسوى بلاد خود سفر كرد و چيزى بمادر من داده ، به او گفت : هروقت بديدن من محتاج شوى ، مرا ياد كن . كه من در ميان همين باغ بسوى تو آيم . بديع الجمال با مادر خود ميامدند ، ديرگاهى در نزد ما بسرميبردند . پس از آن ببلاد خويشتن بازميگشتند . اى سيف الملوك ، من اگر در نزد مادر ميبودم و ترا در آنجا ميديدم ، در كار تو حيلتى ميكردم و ترا به مقصود مىرسانيدم . و لكن من اكنون درين مكانم . پدرم بر من آگاهى ندارد . اگر خبر من ميدانست ، مىتوانست مرا خلاص كرد . سيف الملوك گفت : برخيز تا از اين مكان بگريزيم و بهرجا كه خداى