مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

449

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

مكانى نخواهم نشست تا حاجت من برآيد يا اجل من برسد . پس از آن جوان روى ببوزينه كرده ، اشارتى نمود . بوزينه ساعتى غايب شد . وقتى كه بازآمد ، بوزينهء ديگر با او بود كه فوطهء حرير در ميان داشت . آنگاه سفره بگستردند . در آن سفره ، صد ظرف زرين و سيمين فروچيدند كه همه‌گونه خوردنيها در آن ظرفها بود و بوزينگان مانند خادمان بايستادند و آن جوان ، بعضى از بوزينگان را بنشستن اشارت كرد . ايشان بنشستند و پارهء ديگر ايستاده بودند تا اينكه طعام بخوردند . آنگاه سفره برداشته ، طشتها و ابريقهاى زرين حاضر آورده ، دستها بشستند و چهل ظرف شربت كه در هر ظرف ، نوعى از شربت ، بود بياوردند . ايشان شربت بنوشيدند و بنشاط و طرب اندر شدند و همه بوزينگان ميرقصيدند و بازى ميكردند . چون سيف الملوك اين حالت بديد ، در عجب شد و رنجهاى خود را فراموش كرد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و شصت و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون شب برآمد ، بوزينگان شمعها روشن كرده ، در لگنهاى زرين و سيمين بگذاشتند و نقل و ميوه حاضر آوردند . چون هنگام خواب شد ، از براى خويشتن خوابگاه گسترده ، بخفتند . چون بامداد شد ، جوان برخاست و سيف الملوك را بيدار كرده ، به او گفت : سر از اين منظره بدر كن و ببين كه چيست در پاى منظره ايستاده ؟ سيف الملوك نظاره كرد . همه بيابان پر از بوزينگان ديد كه شمارهء آنها جز خداى تعالى ، كس نميدانست . سيف الملوك گفت : اينهمه بوزينگان كه بيابان از ايشان پر گشته ، از بهر چيستند ؟ جوان گفت : ايشان را با هرچه بوزينه در جزيره است ، عادت همين است كه در هرروز شنبه بيايند و درين مكان بايستند تا من از خواب بيدار شوم و سر ازين منظره بيرون كنم . چون ايشان مرا ببينند ، زمين بوسيده ، بازگردند .