مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
450
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
القصه ، سيف الملوك در نزد جوان ، ماهى بنشست . پس از آن جوان را وداع كرده ، سفر كرد . جوان ، صد تن از بوزينگان را فرمود كه با او سفر كنند . بوزينگان تا هفت روز با او سفر كردند و او را بپايان جزيره رسانيده ، وداعش كردند و بازگشتند . سيف الملوك تنها در كوه و هامون مدت چهار ماه برفت . روزى گرسنه و روزى سير بود . روزى گياهان مىخورد و روزى ميوهء درختان . و از كردار خويش و از بيرون آمدن از نزد آن جوان پشيمان بود . روزى خواست كه بسوى آن جوان بازگردد . از دور يكى سياهى نمايان شد . با خود گفت : نخست به سوى اين سياهى روم كه او را بدانم چيست . پس از آن بسوى آن جوان بازگردم . آنگاه بسوى سياهى برفت . چون بر آن سياهى نزديك شد ، قصرى ديد استوار كه از بناهاى يافث بن نوح عليه السلام بود . و او همان قصر است كه خداى تعالى او را در كتاب عزيز خود ياد كرده ، فرموده است : وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ . 47 پس از آن سيف الملوك بر در قصر بنشست و بفكرت اندر بود كه : آيا اين قصر چيست و پادشاه اين مكان كيست ؟ ساعتى بگذشت . كسى نيافت كه بدان قصر روان شود يا از قصر بيرون آيد . توكل بخداى تعالى كرده ، برخاست و بقصر اندر شد . از هفت دهليز بگذشت و هيچكس نيافت . در دست راست ، درى ديد كه پردهاى بر آن آويختهاند . پيش رفته ، پرده برداشت و از در بدرون شد . ديد كه ايوانى است بزرگ كه فرشهاى حرير در آنجا گسترده و در صدر ايوان ، تختيست زرين . و بر آن تخت ، دختريست چون قمر كه جامههاى ملوكانه دربر دارد . سيف الملوك ، او را سلام داده ، دخترك رد سلام كرده ، گفت : تو از انسيانى يا از جنيان ؟ گفت : من از بهترين انسيانم و پادشاهزاده هستم . دختر گفت : تو نخست از اين طعامها كه در زير تخت است ، بخور . پس از آن حديث خود با من بازگو كه چگونه به اين مكان رسيدى ؟ سيف الملوك به زير تخت نظاره كرد . چهل خوان در آنجا بديد كه در هر خوان ، ظرفهاى زرين و سيمين پر از طعامهاى لذيذ بود . سيف الملوك بر آن خوانها نشسته ، به قدر كفايت خورد و دست شسته ، بفراز تخت برشد و در نزد دخترك