مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
420
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بنمود كه از سويق او مىخورد . آنگاه ملكه ، آب به كف گرفته ، بر وى بپاشيد و به او گفت : اى پليدك ، از اين صورت به صورت استرى يك چشم درشت روى بازگرد . بدر باسم از صورت خود دگرگون نگشت . چون ملكه ديد كه او دگرگون نشد ، برخاسته ، به او گفت : قصد من با تو مزاح بود . تو در خشم مشو . بدر باسم جواب داد : اى خاتون ، به خدا سوگند من محبت ترا با خويشتن دانستهام . هرگز از تو در خشم نيستم . تو اكنون از سويق من بخور كه از سويق تو خوشتر است . ملكه ، لقمهاى از او گرفته ، بخورد . بدر باسم كف آبى گرفته ، بر وى بفشاند و به او گفت : از اين صورت به صورت ديگر بازگرد . ملكه به صورت استر بازگشته ، سرشك از ديده روان كرد و روى در پاى ملك بدر باسم همىماليد . ملك بدر باسم برخاست كه لگامش كند . لگام بر سر نگرفت . بدر باسم او را گذاشته ، بسوى شيخ روان شد و ماجرا به دو بازگفت . شيخ ، لگامى بدرآورده ، گفت : اين لگام را بسر او كن . بدر باسم لگام گرفته ، بسوى او بازگشت و لگام در دهانش نهاد و او را سوار گشته ، از قصر بدر شد و سوى شيخ عبد اللّه رفت . شيخ بملكه كه در صورت استر بود ، گفت : اى پليدك ، خداى تعالى ترا ذليل و خوار كند . پس از آن ببدر باسم گفت : اى فرزند ، ترا ديگر در اين شهر اقامت نشايد . اين استر سوار شو و بهر سو كه خواهى رو . و زينهار كه لگام او به كسى بدهى . ملك بدر باسم شكر احسان شيخ بجاآورد و او را وداع كرده ، روان شد . و تا سه روز هميرفت . بشيخى نيكوشمايل برسيد . شيخ به او گفت : اى فرزند ، از كجائى ؟ گفت : از شهر اين غدارهء جادو همىآيم . شيخ گفت : امشب مهمان من باش . بدر باسم ، دعوت او را اجابت كرده ، با او روان شد . ناگاه عجوزى پديد گشت . چشمش بر استر افتاده ، بگريست و گفت : سبحان اللّه . اين استر باستر پسر من همىماند كه اكنون آن استر مرده و پسرم از بهر او ملولست . اى فرزند ، ترا به خدا سوگند مىدهم كه اين استر به من به فروش . بدر باسم گفت : اى مادر ، اين استر نتوانم فروخت . عجوز سوگند داد كه نوميدش نكند و گفت : اگر اين استر از براى