مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
421
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پسر شرى نكنم ، او از ملامت هلاك شود . چون عجوز سخن دراز كرد و بابرام بيفزود ، بدر باسم گفت : اين را نفروشم مگر بهزار دينار . و او را قصد اين بود كه عجوز ، هزار دينار پديد نتواند . در حال عجوز هزار دينار از بغل درآورد . بدر باسم چون زرها بديد ، گفت : اى مادر ، قصد من مزاح بود . كه من اين استر نتوانم فروخت . آنگاه شيخ بسوى بدر باسم نظر كرده ، گفت : اى فرزند ، درين شهر كسى با كسى دروغ نتواند گفت و هركس درين شهر دروغ گويد ، او را بكشند . ملك بدر باسم چون اين بشنيد ، از استر فرود آمد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و پنجاه و ششم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون بدر باسم از استر فرود آمد ، عجوز ، استر را بگرفت و لگام از دهان او بدرآورد و كف آبى برو فشانده ، به دو گفت : اى دختر ، از اين صورت به صورت اصلى بازگرد . درحال ، ملكه به صورت اصلى بازگشت و عجوز را در آغوش گرفت . بدر باسم دانست كه عجوز ، مادر اوست و خواست كه بگريزد . عجوز بانگى بلند برزد . عفريتى چون كوه بزرگ حاضر شد . بدر باسم از او بترسيد . عجوز بر آن عفريت نشسته ، دختر خود را بر عقب سوار كرد و بدر باسم را در پيش روى خود گرفت . درحال ، عفريت بپريد . ساعتى نرفت كه بقصر ملكه لاب رسيدند . چون ملكه لاب بر تخت نشست ، روى ببدر باسم كرده ، گفت : اى تخمهء ناپاك ، ترا رتبت بدين مقام رسيد كه با من اينگونه رفتار كنى ؟ به زودى خواهى ديد كه با تو چكار كنم و شيخ بقال را چگونه پاداش دهم . كه من بسى با او خوبى كردم ولى او همواره با من بدى مىكند . تو اين كارها نكردهاى مگر بتعليم او . پس از آن آبى گرفته ، ببدر باسم برفشاند و گفت : از اين صورت به صورت پرندهء زشتروى درآى . درحال ، بدر باسم پرندهاى شد زشتروى . ملكه او را در قفسى كرده ، آب و دانه ازو ببريد .