مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

413

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب هفتصد و پنجاه و دوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، بقال چون ملك بدر باسم را از حالت ملكه آگاه كرد ، به او گفت : اگر تو بيرون روى ، ترا نيز بجادو مانند آن چارپايان كند . بدر باسم گفت : اى شيخ ، هرچه گوئى ، چنان كنم . شيخ گفت : اى پسر ، اين ملكه بجادو بدين شهر مالك شده و نام او ملكه لابست . كه معنى آن به عربى ، تقويم الشمس است . چون بدر باسم اين سخن از شيخ بشنيد ، سخت بترسيد و مانند بيد بلرزيد و با خود ميگفت كه : باور نداشتم كه از سحر خلاص شوم . اكنون كه خلاص شدم ، قضا مرا بورطه‌اى سخت بينداخت . القصه ، بدر باسم در كار خود متحير ماند . چون شيخ ديد كه هراس او زيادتر شد ، به او گفت : اى فرزند ، برخيز در پيش دكان بنشين . بمردمان اين شهر و جامه‌هاى ايشان و آنچه بديشان از ساحرى كرده‌اند ، نظر كن و بيم مدار كه ملكه و مردمان شهر ، مرا دوست دارند و مرا از ايشان باكى نيست . بدر باسم چون سخن شيخ بشنيد ، برخاسته ، پيش دكان بنشست و مردمان را تفرج ميكرد . چون مردمان شهر او را بديدند ، پيش شيخ آمده ، گفتند : اى شيخ ، مگر اين پسر تست ؟ شيخ گفت : اين پسر برادر منست . شنيدم كه پدر او مرده . از پى او فرستاده ، او را حاضر آوردم . گفتند : اى شيخ ، اين جوانى است نكوروى . ما از ملكه بر وى بيم داريم و همىترسيم كه تو با او نتوانى برآئى و او اين جوان از تو بگيرد . از آن‌كه او جوانان نكوروى دوست دارد . شيخ گفت : ملكه مرا دوست دارد و نافرمانى من نكند . اگر بداند كه او پسر برادر منست ، به او معترض نشود . و خاطر مرا از بهر او نيازارد . پس ملك بدر باسم ، ماهى چند در نزد شيخ اقامت كرد . شيخ او را بسيار دوست ميداشت . پس از آن روزى از روزها بدر باسم به عادت معهود بدكان نشسته بود كه ناگاه هزار تن خادمان با شمشيرهاى كشيده كه جامه‌هاى فاخر در بر و منطقهء مرصع بدر و گوهر در كمر داشتند ، سواره برسيدند و بشيخ سلام داده ، بگذشتند .