مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
414
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پس از ايشان هزار كنيزك ماهروى كه جامههاى ديباى مرصع بگونهگونه گوهرها دربر داشتند و همگى را نيزه اندر كف بود ، سواره برسيدند . و در ميان ايشان دختركى بود كه بزين مرصع برنشسته و او را جبين بزهره و مشترى همىمانست . چون ايشان به دكان شيخ برسيدند ، سلام داده ، بگذشتند . كه ناگاه ملكه لاب با موكبى بزرگ پديد شد و همىآمد تا بدكان شيخ برسيد . بدر باسم را بر دكان نشسته يافت و ديد كه آفتابيست سروقامت . ملكه در حسن جمال او حيران شد و عقلش برفت و از اسب فرود آمده ، در نزد ملك بدر باسم بر دكان نشست و بشيخ گفت : اين پسر خوبروى از كجاست ؟ شيخ گفت : اين پسر برادر من است كه در اين نزديكى بسوى من آمده . ملكه گفت : او را بگذار به نزد من آيد . شيخ جواب داد : به شرط اينكه به او جادو نكنى . ملكه گفت : لا و اللّه . شيخ گفت : سوگند ياد كن . ملكه سوگند ياد كرد كه او را نيازارد و بر وى ساحرى نكند . پس از آن ملكه فرمود كه اسبى خوب كه زين زرين مرصع داشت ، از بهر بدر باسم بياوردند و هزار دينار زر بشيخ داده ، ملك بدر باسم را با خود ببرد . مردمان چون شمايل بدر باسم را بديدند ، دل ايشان به روى بسوخت و با يكديگر گفتند : به خدا سوگند سزاوار نيست كه اين عفريته ، جوانى چنين بديع الجمال را جادو كند . ملك بدر باسم سخنان ايشان ميشنيد . ولى خاموش بود و كار خود بخدايتعالى سپرده ، با ملكه لاب همىرفتند تا بقصر برسيدند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و پنجاه و سوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، بدر باسم با ملكهء لاب هميرفت تا بقصر برسيدند . آنگاه خادمان و بزرگان دولت پياده شدند . ملكه ، حاجبان را فرمود كه همه را جواز بازگشت دهند . درحال ، خادمان و بزرگان دولت ، زمين بوسه داده ، بازگشتند . ملكه با كنيزكان و بدر باسم بدرون رفتند . بدر باسم بقصر نظر كرده ، ديد كه او را