مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

407

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خواستگارى تو بنزد پدر تو آمده و من از بهر تو از مملكت خود جدا مانده‌ام . اكنون فرود آى تا بقصر پدر تو رويم ، خلاصى پدر ترا كوشش كنيم . چون جوهره اين سخن بشنيد ، با خود گفت : بسبب اين پليدك اين قضيه روى داده و پدرم را اسير كرده‌اند و حاجبان او را كشته‌اند و من گريزان بدين جزيره آمده‌ام . ناچار حيلتى كنم كه خود را ازو نگاه دارم . از آن‌كه او عاشق است و عاشق ، هر كارى كند ، جاى ملامت نيست . آنگاه جوهره با سخنان نرم با او حيلت آغاز كرد . و بدر باسم نميدانست كه او را دل صد زبانست . پس جوهره به او گفت : اى روشنى چشم من ، آيا تو بدر باسم پسر ملكه جلنار هستى ؟ ملك بدر باسم گفت : آرى اى خاتون . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و چهل و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، جوهره گفت : خداى تعالى پدر مرا بكشد و سلطنت از او بگيرد كه او ميخواهد مرا به كسى بهتر از تو تزويج كند . به خدا سوگند او كم‌خرد و بىتدبير است . پس از آن گفت : اى ملك ، به پدر من برمگير و بر وى ببخشاى . كه اگر تو در دوستى ، يك وجب به من نزديك آئى ، من يك ذراع پيش خواهم آمد . و من اكنون از گرفتاران دام عشق توام و محبتى كه ترا در دل است ، صد چندان در دل منست . پس از آن از درخت به زير آمد و زمين ببوسيد . چون ملك بدر باسم كردار او بديد ، محبتش بر وى افزون گشت و گمان كرد كه او نيز ببدر باسم عاشق است . به او گفت : اى ملكه ، به خدا سوگند خالوى من ، صالح ، هزار يك از جمال تو صفت نكرده بوده است . پس از آن جوهره سخنانى چند گفت كه او نميدانست . آنگاه گفت : از اين صورت بدر شو و به صورت پرنده‌اى از بهترين پرندگان كه پرهاى او سپيد و منقار و پاهاى او سرخ باشد ، درآى . هنوز ملكه را سخن تمام نگشته بود كه ملك بدر باسم به صورت پرنده آمده ، بجوهره