مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

408

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

نظاره ميكرد . و در نزد جوهره ، كنيزكى بود مرسيه نام . جوهره به او گفت : به خدا سوگند اگر بيم بر پدر نداشتم ، اين تخمهء ناپاك را مىكشتم . كه اين فتنه‌ها همه در زير سر اوست . و لكن اى كنيز ، اين را بگير و بسوى جزيرهء معطشه ببر و او را در آنجا بگذار تا از تشنگى بميرد . كنيزك ، او را گرفته ، به همان جزيره برد و او را در آنجا گذاشته ، خواست كه بازگردد . با خود گفت : به خدا سوگند كه خداوند حسن و جمال ، نشايد از تشنگى بميرد . پس او را از جزيرهء معطشه بيرون آورده ، در جزيرهء سبز و خرم كه ميوه‌ها و نهرهاى روانى داشت ، بگذاشت و بسوى سيده بازگشته ، به او گفت : چنان كردم كه فرموده بودى . بدر باسم را كار باينجا رسيد . و اما خالوى او صالح چون ملك سمندل را گرفته ، اعوان او را بكشت ، ملكه جوهره را جستجو كرده ، نيافت . بسوى قصر خود بازگشت و بمادر خود گفت : خواهرزادهء من ، ملك بدر باسم كجاست ؟ مادرش جواب داد : اى فرزند ، مرا از او خبرى نيست . شايد كه او هراس كرده ، گريخته است ؟ چون صالح ، سخن مادر بشنيد ، محزون گشت و گفت : به خدا سوگند اى مادر ، من از هلاك او انديشناكم . كه مبادا از لشگريان سمندل ، كسى به او رسيده و يا دختر ملك سمندل او را ديده باشد . كه ما را در نزد مادر او شرمسارى پديد خواهد شد . از آن‌كه من او را بىاجازت مادر آورده‌ام . پس از آن صالح ، جاسوسان بهرسو بفرستاد . خبرى ازو برنيامد . صالح را اندوه زياد شد و ملول همىبود . و اما جلنار بحريه پس از آن‌كه ملك بدر باسم با صالح بحرى برفت و خبرى ازو بازنيامد ، بجستجوى او برخاسته ، به دريا فرو رفته ، نزد مادر شد . مادر ملكه چون او را بديد ، برپاى خاسته ، در آغوشش گرفت . ملكه جلنار از پسر خويش جويان شد . مادرش جواب داد : اى دختر ، او با خالوى خود بدين مكان آمد . آنگاه صالح ، ياقوت‌ها و زمردها بهديت ملك سمندل برده ، دختر او را خواستگارى كرد . ملك سمندل ، دعوت او را نپذيرفت و بر وى خشم آورد . من هزار سوار درپى برادر تو فرستاده بودم . چون در ميان ايشان جدال روى داد ،