مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
400
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بگريست و اين ابيات برخواند : از هرچه ميرود سخن دوست خوشتر است * پيغام آشنا نفس روحپرور است هرگز وجود حاضر و غايب شنيدهاى * من در ميان جمع و دلم جاى ديگر است گفتم كه عشق را بصبورى دوا كنم * هرروز عشق بيشتر و صبر كمتر است صورت ز چشم غايب و اخلاق در نظر * ديدار در حجاب و معانى برابر است . چون صالح ، مقالت او بشنيد ، بافسوس و ندامت اندر شد و دستها به يكديگر سود و به او گفت : اى فرزند ، مگر آنچه من و مادرت در صفت ملكه جوهره حديث كرديم ، شنيدهاى ؟ ملك جواب داد : آرى شنيده و ناديده بر وى عاشق گشتهام . اكنون مرا صبر از او محال است . صالح گفت : اى ملك ، بگذار مادر ترا بر اين كار آگاه كرده ، از او دستورى خواهم و ترا با خود ببرم و ملكه جوهره از بهر تو خواستگارى كنم . كه اگر ترا بىاجازت مادر ببرم ، او بر من خشم خواهد كرد و در ميان شما سبب جدائى خواهم بود ، چنانچه سبب دور افتادن او نيز من بودم . و از اينها گذشته ، شهر تو بىپادشاه ماند و كار مملكت فاسد شود و سلطنت از دست تو بيرون شود . چون ملك سخن خالوى خود بشنيد ، گفت : اى خالو ، اگر ما بسوى مادر بازگشته ، با او مشورت كنيم ، او به اين كار راضى نخواهد شد . هرگز بسوى او بازنگردم و با او مشورت نكنم و بايد رفت . صالح چون اين سخن بشنيد ، در كار او حيران شد و دانست كه او بسوى مادر باز نخواهد گشت و از رفتن با او ناگزير است . آنگاه انگشترى كه نامهاى بزرگ خدا در آن نقش بود ، از انگشت بدرآورده ، بملك بداد و به او گفت : اين انگشترى در انگشت كن كه از آفت دريا و بليتهاى ديگر ايمن باشى . ملك ،