مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
401
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
انگشترى در انگشت كرد . پس از آن در آب فرورفتند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و چهل و ششم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملك بدر باسم با خالوى خود ، صالح به دريا اندر فرو شدند و همىرفتند تا بقصر صالح برسيدند . در آنجا جده و پيوندان خويش را بديد و دست ايشان ببوسيد . جده نيز او را در آغوش گرفته و جبينش ببوسيد و به او گفت : اى فرزند ، مادر خود ، جلنار را در چه حالت گذاشتى ؟ ملك گفت كه : منت خداى را كه خوشوقت و تندرست است . ترا و دختران عم خود را سلام ميرسانيد . پس از آن صالح ، مادر خود را از آنچه در ميانهء او و خواهر او جلنار گذشته بود ، آگاه كرد و قصهء عشق ملك بدر باسم را بملكه جوهره ، دختر ملك سمندل فروخواند و گفت : او نيامده است مگر اينكه دختر را از پدر او بخواهد و تزويج كند . جدهء ملك بدر باسم چون اين سخن بشنيد ، خشمگين شد و ملول گشت و به او گفت : اى فرزند ، در بردن نام ملكه جوهره خطا كردهاى . از آنكه تو ملك سمندل را ميشناسى كه كمخردى ، صاحب سطوتست و دختر از خواستگاران مضايقت مىكند . از آنكهء همهء ملوك بحر ، او را خواستگارى كردهاند و دعوت هيچكدام اجابت نكرده و بايشان گفته كه شما كفو دختر من نيستيد . مرا بيم از آنست كه دعوت ما نيز اجابت نكند . صالح گفت : اى مادر ، اين كار چگونه خواهد شد ؟ كه ملك بدر باسم به آن دختر عاشق شده و ميگويد ناچار او را از پدرش خواستگارى كنم و همهء مال در اين راه صرف نمايم . و او را گمان اينست كه اگر آن دخترك را تزويج نكند ، از عشق هلاك خواهد شد . پس از آن صالح با مادر خود گفت : اى مادر ، بدان كه پسر خواهر من از ملكهء جوهره نكوروىتر است و پدرش پادشاه عجم بود و او اكنون بجاى پدرش پادشاه است و جوهره جز او كسى را نشايد . من نيز قصد كردهام كه