مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
397
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پسر حاضر آورده ، رعيت به دو سپرد و بزرگان دولت را بفرمانبردارى پسر بفرمود و با ايشان پيمان مجدد كرد . چون دو سه روز بگذشت ، ملك درگذشت . پسر او بدر باسم با مادر خود ، جلنار و امرا و وزرا و بزرگان دولت محزون شدند و يك ماه در عزاى ملك بنشستند . و صالح ، برادر جلنار با مادر و خواهر و دختران عم بازآمدند و در عزا بنشستند و جلنار را تسلى داده ، گفتند : اى جلنار ، اگر ملك مرد ، چنين پسر برجاى گذاشت . كسى كه چنين پسر دارد ، او نمرده است . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و چهل و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، پس از آن بزرگان دولت بنزد ملك بدر باسم آمده ، گفتند : اى ملك ، سزاست كه از بهر ملك اندوهگين شويم . ولى سوگوارى ، زنان را شايد . تو خاطر باندوه ملك مشغول مدار كه او چون تو پسرى يادگار گذاشته و هركس چون تو پسر برجاى گذارد ، او نمرده است . القصه ، ايشان ملك بدر باسم را تسلى داده ، بگرمابهاش بردند . چون از گرمابه بدرآمد ، حلهء زرين طراز مرصع بپوشيد و تاج كسروى بر سر نهاده ، بر تخت مملكت بنشست . داد مظلوم از ظالم بگرفت و جور امير از فقير برداشت . مردمان را به خود مايل كرد و پيوسته او را كار همين بود تا اينكه ديرگاهى بگذشت . اتفاقا صالح ، خالوى او شبى از شبها نزد جلنار آمده و او را سلام داد . جلنار برپاى خاسته ، او را در پهلوى خويشتن بنشاند و به او گفت : اى برادر ، حال مادر و خواهر و دختران عم چونست ؟ صالح گفت : اى خواهر ، ايشان خوشوقت هستند و عيش ايشان نقصى ندارد مگر اينكه او تو دورند . پس از آن جلنار خوردنى حاضر آورده ، بخوردند و بحديث اندر شدند . و ايشان را سخن بملك بدر باسم كشيد و حكايت حسن و جمال و دليرى او در ميان آمد . ملك بدر باسم بمتكائى تكيه كرده بود . چون ديد كه مادر و خالويش نام او مىبرند و دربارهء