مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

396

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گفتهء شاعر ، متصف بود : اسب گردونست ازو گر ماه بر گردون بود * خانه بستانست ازو گر سرو در بستان بود رامش‌افزائى كند وقتى كه در مجلس بود * لشگرآرائى كند وقتى كه در ميدان بود پس از آن ملك ، وزرا و امرا و بزرگان دولت و اعيان مملكت را حاضر آورد و از ايشان پيمان استوار بگرفت كه ايشان بدر باسم را پس از ملك ، پادشاه خود گيرند . ايشان سوگندها ياد كردند و از اين كار فرحناك شدند . آنگاه ملك با بزرگان دولت و تمامت امرا و لشگريان سوار گشته ، بتفرج بيرون رفتند و شامگاهان بازگشتند . چون بقصر نزديك شدند ، ملك در ركاب پسر پياده شد و بزرگان دولت هركدام ساعتى غاشيهء ملكزاده همىكشيدند تا اينكه بدهليز قصر برسيدند . ملكزاده در آنجا از اسب پياده گشت . ملك او را در آغوش گرفته ، بر تخت بنشاند و در برابر او بايستاد . همچنان امرا و بزرگان در پيشگاه او بايستادند . پس از آن ملك‌زاده بدر باسم در ميان مردم حكمرانى كرد . ستمكار معزول ساخت و عادل بر جاى او بنشاند و تا هنگام ظهر حكمرانى همىكرد تا اينكه از تخت برخاسته ، نزد مادر خود ، جلنار آمد . و تاج پادشاهيش بر سر بود و رخانش چون مهر و ماه ميدرخشيد . چون مادرش او را بديد ، برپاى خاسته ، او را ببوسيد و سلطنت او را تهنيت گفت . ملك‌زاده در نزد مادر بنشست . پس از آن سوار گشته ، بتفرج گرائيد . و همه روزه در حكمرانى و سوارى بسر ميبرد تا يك سال بدين منوال بگذشت . پس از آن سوار گشته ، در شهرها و ناحيه‌ها كه در زير حكم او بودند ، همىگشت و رعيت را نداى امان به گوش ميرسانيد و پيوسته در ميان رعيت به عدالت بسرميبرد . از قضا ملك رنجور گشت و روزبروز رنجوريش زيادت ميشد تا اينكه