مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

389

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آن ملك از نزد او برخاسته ، بيرون آمد و در غايت فرحناكى بر تخت بنشست و وزير را فرمود كه هزار دينار زر به يتيمان و فقيران صدقه دهد . وزير چنان كرد . پس از آن ملك به نزد كنيز بازگشت و به او گفت : اى خاتون ، در اين يك سال ، خاموشى تو از بهر چه بود ؟ كنيزك گفت : اى ملك ، بدان كه من مسكين و غريب و شكسته‌خاطرم و از پيوندان خود جدا مانده‌ام . چون ملك سخن او بشنيد ، قصد او بدانست و گفت : اينكه گفتى مسكينم ، اين سخن بجا نبود . كه تمامت ملك و متاع من تراست و من نيز از خادمان توام . و اينكه گفتى از پيوندان دور مانده‌ام ، تو مكان پيوندان بازگوى تا من ايشان را در نزد تو حاضر آورم . كنيزك گفت : اى ملك ، بدان كه نام من جلنار بحريه است و پدر من از پادشاهان دريا بود . چون پدرم بمرد ، ملكى از ملوك بحر و دشمنان پدرم بر ما هجوم آورده و مملكت از دست ما بگرفت . و مرا برادرى است صالح نام و مادر من از زنان دريا است . من با برادرم منازعت كرده ، سوگند ياد كرده‌ام كه خود را بنزد مردى بّرى بيندازم . آنگاه از دريا بدرآمده ، در كنار جزيره‌اى بنشستم . مردى به من بگذشت . مرا گرفته ، بسوى منزل خود برد . من بر سر او چنان بزدم كه نزديك شد بميرد . آنگاه مرا بدين مرد بفروخت . و اين مرد بسى با امانت و مروت بود و مرا با امانت نگاهداشت تا به تو بفروخت . و اگر تو مرا اين‌گونه دوست نميداشتى و مرا بر تمامت زنان خود برنميگزيدى ، من خويشتن را از اين منظره به دريا مىافكندم و نزد پيوندان خود ميشدم . مرا قصه همينست ، و السلم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و چهلم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، جلنار بحريه چون قصه بملك فروخواند ، ملك او را سپاس گفت و گفت : اى روشنى چشم ، من ساعتى بجدائى تو شكيبا نتوانم بود .