مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
390
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
اگر تو از من لحظهاى جدا شوى ، در حال بميرم . كنيزك جواب داد : اى ملك ، مرا هنگام ولادت نزديك گشته . ناچار بايد پيوندان من حاضر آيند كه مباشر شوند . از آنكه زنان برى ، طريقهء ولادت دختران بحرى ندانند . ملك از او پرسيد : چگونه در دريا توان رفت ؟ جلنار جواب داد : ما از بركت نامهائى كه بر خاتم سليمان عليه السلام نقش كردهاند ، در دريا چنان رويم كه شما در صحرا همىرويد . و لكن اى ملك ، وقتى كه پيوندان من باز آيند ، من ايشان را آگاه كنم كه تو بمال خود ، مرا شرى كرده و با من نكوئيها بجاآوردهاى . تو بايد سخن من در نزد ايشان تصديق كنى تا حالت را عيان ببينند و بدانند كه تو پادشاه هستى . ملك گفت : اى خاتون ، هرچه خواهى بكن . كه من ترا فرمانبردارم . كنيزك گفت : اى ملك ، بدان كه ما در دريا مىرويم و چشمهاى ما گشوده است و بر آنچه در درياست ، نظاره ميكنيم و آفتاب و ماه و ستارگان ببينيم و آسيبى بما نرسد . اى ملك ، بدان كه در دريا طايفههاى بسيار و شكلهاى مختلف هستند . ملك را سخنان او عجب آمد . پس از آن كنيزك دو پاره عود قمارى از بغل خويشتن بدرآورد و آن عود بر آتش انداخت . در آن حال ، گونهاش زرد گشت و كلماتى چند برگفت كه كس آنها را ندانست . آنگاه دودى بزرگ برخاست . و ملك نظاره ميكرد . پس به ملك گفت : تو اكنون برخيز و در پستو پنهان شو تا من برادر و مادر خود را به تو بنمايم . درحال ، ملك برخاسته ، بپستو رفت . و كنيزك ، بخور همىسوزانيد و عزيمت همىخواند تا اينكه دريا بموج درآمد و جوانى نكوروى از دريا بدر شد . آن جوان در خوبروئى چنان بود كه شاعر گفته : گل نوشكفته است و سرو روان * بياميخته مهر با او روان اگر بنگرى سوى رخسار او * برويد به چشم اندرت ارغوان پس از آن عجوزكى با پنج تن دختران آفتابروى كه بجلنار شبيه بودند ، بدرآمد . ملك ايشان را ديد كه به روى دريا همىآيند تا بكنيزك نزديك شدند . جلنار چون ايشان را بديد ، از بهر ايشان بپاى خاست و با فرح و سرور بسوى