مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

382

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب هفتصد و سى و ششم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، وزير ، عبد القادر را از حادثه آگاه كرد . ملك عبد القادر به هراس اندر شد و گفت : اى وزير ، پسر او كدام است و در كجاست ؟ وزير گفت : پسر او همانست كه بكشتنش فرموده بودى . منت خداى را كه در كشتن او شتاب نشد . و گرنه پدر او بلاد ما ويران كرده ، مردمان ميكشت . آن‌گاه ملك به او گفت : راى فاسد خود ببين كه مرا بكشتن او اشارت كردى . به زودى سياف را حاضر كنيد . چون سياف حاضر آمد ، ملك از پسر بازپرسيد . سياف گفت : اى ملك ، او را تا اكنون نكشته‌ام . ملك فرحناك شد و دلش آرام گرفت . باحضار پسر فرمان داد . چون ملكزاده را حاضر آوردند ، ملك عبد القادر برپاى خاست و جبين او را ببوسيد و به او گفت : اى فرزند ، از آنچه بر تو رفت ، حكايت مكن و چيزى را كه موجب آفت من باشد ، در نزد پدر مگو . ملكزاده گفت : اى ملك ، كجاست پدر من ؟ ملك گفت : او از بهر تو با لشكرى انبوه به اين ديار آمده . ملكزاده گفت : بتاج ملك سوگند كه از جاى خود برنخيزم تا كه پاكدامنى خود و پاكدامنى دختر ملك آشكار كنم . چون ملك آگاه شد كه ميان ايشان ، هيچ بجز سخن به پاكى گفتن ، نبوده ، ملك‌زاده را در آغوش گرفت و او را بزرگ شمرد و با خاصان خود بگرمابه فرستاد . چون ملكزاده از گرمابه بدرآمد ، خلعتى از ديباى زرين طراز مرصع بر وى بپوشانيد و تاج ملكش بر سر نهاد و بر اسبى از بهترين خيل كه زين زرين مرصع داشت ، سوار كرده ، بزرگان دولت را فرمود كه در خدمت او سوار شوند و او را به خدمت پدر برسانند . پس از آن بملكزاده گفت كه با پدر خود ، ملك اعظم بگويد كه ملك عبد القادر در زير فرمان تست . آنگاه ملكزاده ، او را وداع كرده ، بسوى پدر روان شد . چون پدر ، او را بديد ، از غايت فرح ، عقلش بپريد و از بهر او برپاى خاست و گامى چند بسوى او برفت و او را در آغوش كشيد . در