مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
383
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
لشگرگاه ، فرح و سرور پديد آمد . پس از آن امرا و وزرا آمدند و در برابر ملكزاده ، زمين ببوسيدند . و آن روز ، لشگريان فرحى بزرگ داشتند . و ملكزاده به كسانى كه با او آمده بودند ، دستورى داد كه بلشگر ملك اعظم تفرج كنند تا انبوهى لشگر بيابند . و هركس كه ملكزاده را در دكهء بزازى ديده بود ، تعجب مىكرد كه چگونه با اين سلطنت و رتبت بدان مقام راضى شده بود . القصه ، خبر لشگر ملك اعظم در شهر شايع شد تا بحيات النفوس رسيد . حيات النفوس بفراز قصر رفته ، كوه و هامون پر از لشگريان ديد . و او در آن وقت در قصر پدر محبوس بود و گوش بفرمان ملك داشت كه بكشتن يا سوزاندن چه حكم خواهد كرد . چون حيات النفوس آن لشكر بديد و دانست كه اين لشكر از پدر ملكزاده است ، ملول شد و ترسيد كه ملكزاده او را فراموش كند و از او بسلطنت مشغول گشته با پدر بسوى شهر خود رود . آنگاه پدر خويش او را بكشد . و درحال ، كنيزكى را كه در نزد او بخدمتگزارى گماشته بودند ، بسوى ملكزاده بفرستاد و به او گفت : بسوى اردشير ، پسر ملك اعظم شو و هراس مكن . چون بر وى برسى ، زمين ببوس و خويش بشناسان و به او بگو كه خاتون من ترا سلام مىرساند و او اكنون در قصر پدر محبوس است و از تو تمنا دارد كه او را فراموش نكنى ، كه ترا امروز سلطنت قوى است و هرچه اشارت كنى ، كسى مخالفت نتواند كرد . اگر تو بر وى مايلى ، او را خلاص كرده ، در نزد خويشتن نگاهدار . كه او از بهر تو به اين ورطه افتاده و اگر ترا به او ميل نمانده ، به پدر خود ملك اعظم بگو كه ازو شفاعت كند و او را از اين ورطه خلاصى دهد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و سى و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، كنيز حيات النفوس چون نزد پسر ملك اعظم رسيد و سخنان خاتون با وى گفت ، ملكزاده سخت بگريست و به او گفت : بدان كه