مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
372
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
و عجوز ، پيوسته دختر ملك را از مكانى بمكانى همىبرد تا اينكه بدان مكان كه ملكزاده در آنجا بود ، برسيدند . درحال ، عجوز گفت : يا خفى الالطاف نجنا مما نخاف . 45 چون ملكزاده اشارت او بشنيد ، خويشتن آشكار كرد و با غنج و دلال ، خراميدن گرفت و از قامت چون سرو ، خون در دل شمشاد و صنوبر ميكرد . در آن حال ، دختر ملك نگاهش بدان سوى افتاده ، او را بديد . ديرگاهى حيران بايستاد و چشم برو دوخت و بحسن و جمال او تفرج كرده ، عقلش برفت و هوشش بپريد و تير عشقش بر دل ملكه كارگر آمده ، با عجوز گفت : اى دايه ، اين پسر ماهروى كيست ؟ دايه گفت : اى خاتون ، كجاست آن پسر كه همىگوئى ؟ دختر ملك گفت : اينك در ميان درختان بما نزديكست . عجوز به چپ و راست نگاه ميكرد . گويا كه در نزد او خبرى نيست . آنگاه دايه گفت : سبحان اللّه . راه اين باغ بدين پسر كه نموده ؟ حيات النفوس گفت : تو بازگوى كه ما را از حالت اين پسر ، كه آگاه خواهد كرد ؟ اى دايه ، به خدا سوگندت مىدهم نيك ببين ، شايد كه او را بشناسى . دايه گفت : اى خاتون ، اين جوانست كه با من كتاب بسوى تو همىفرستاد . دخترك گفت : اى دايه ، اين جوان چه طلعت مليحى دارد . مرا گمان اينست كه در روى زمين بهتر از اين كسى نباشد . چون عجوز دانست كه ملكه شيفتهء جمال ملكزاده گشته ، به او گفت : اى خاتون ، نگفتمت كه جوانى است نكو روى ؟ دختر ملك گفت : اى دايه ، دختران ملوك از كارهاى دنيا و نيك و بد و زشت و خوب دنيا بىاطلاع هستند و با كسى معاشرت نكردهاند . اى دايه تو بازگوى كه چگونه بايدم به او رسيد و بكدام حيلت روى بر وى آورم و با او چه گفتگو كنم ؟ چون عجوز سخن او بشنيد و عشق و شوق او بديد ، گفت : اى خاتون ، اما حاضر آمدن او در پيش تو راهى ندارد و تو نيز در رفتن بسوى او معذورى . از آنكه تو خردسال هستى . لكن برخيز . من در پيش و تو از دنبال من همىرويم تا بنزد او برسيم . آنگاه من با او سخن گويم كه ترا شرمسارى روى ندهد و در ميان شما الفت و مؤانست پديد آيد . ملكه گفت : اى دايه ، هرچه دانى بكن .