مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

373

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آنگاه دايه برخاسته ، در پيش روى ملكه هميرفتند تا بملكزاده برسيدند . عجوز به او گفت : اى جوان ، ببين كيست كه در نزد تو حاضر آمده . اين حيات النفوس ، دختر ملك زمانست . رتبت او را بشناس و باحترام او برپاى خيز . ملكزاده در حال برپاى خاست . چشم ايشان به يكديگر افتاده ، هردو عنان اختيار از دست بدادند و از غايت شوق ، هردو بى خود افتادند و ديرگاهى بى خود بودند . آنگاه عجوز ايشان را بدرون قصر برده ، خود بر در قصر بنشست و با كنيزكان گفت : بتفرج گرائيد . كه ملكه را هنگام خواب است . كنيزكان بتفرج شدند . پس از آن ملكزاده و دختر ملك به خود آمدند و خويشتن را در قصر يافتند . ملك‌زاده گفت : اى شمسهء خوبان ، اين‌كه مىبينم به بيدار است يا رب يا بخواب ؟ آنگاه ملكزاده ، اين ابيات برخواند : يار گرفته‌ام بسى چون تو نديده‌ام كسى * شمع چنين نيامده است از در هيچ مجلسى عادت بخت من نبود اينكه تو يادآورى * نقد چنين كم اوفتد خاصه بدست مفلسى صحبت ازين شريفتر صورت ازين لطيفتر * دامن ازين نظيفتر وصف تو چون كند كسى خادمهء سراى را گو درِ حجره بند كن * تا بسر حضور ما ره نبرد موسوسى چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و سى و دوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون ملكزاده ابيات بانجام رسانيد ، او را روان رفته بتن بازآمد و رنجهائى كه از عشق برده بود ، به دو شكايت كرد . دختر ملك