مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
364
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
كه پس از آزردن بسيار ، پاى مرا گرفته ، چون سگ مرده همىكشيدند ؟ به خدا سوگند هرگز بسوى او بازنگردم و چشم به روى او باز نكنم . كنيزكان گفتند : تو ما را نوميد مگردان . اگر ملكه ترا آزرد ، محبتهاى تو با ما بكجا رفت ؟ تو ببين كه بدلجوئى تو كه آمده ؟ مگر از ما بزرگتر در نزد ملكه هست كه او را بفرستد ؟ دايه گفت : حاشا و كلا . من قدر و منزلت شما ميشناسم كه شما را رتبت از همهكس برتر و مقدار من از شما پستتر است . و لكن ملكه پيش از اين ، مقدار مرا در نزد كنيزكان و خادمان چندان بزرگ كرده بود كه اگر من ببزرگ ايشان خشم ميآوردم ، در حال از بيم هلاك ميشد . كنيزكان گفتند : همان حالت ، دگرگون نگشته . بلكه بيشتر از پيشتر است . آنگاه دايه گفت : به خدا سوگند اگر شما نزد من حاضر نميشديد ، هرگز بسوى ملكه حاضر نميگشتم ، اگر بكشتن من فرمان ميداد . كنيزكان ، او را سپاس گفتند . پس از آن دايه برخاسته ، جامه بپوشيد و با كنيزكان بدرآمده ، هميرفتند تا نزد ملكه درآمدند . ملكه چون دايه را بديد ، برپاى خاست . دايه گفت : اى ملكه ، راست گوى كه خطا از من بود يا از تو ؟ ملكه گفت : خطا از من بود . اكنون بخشايش از تو بايد . اى دايه ، به خدا سوگند ترا منزلت در پيش من بلند است و تو بر من حق تربيت دارى . و لكن ميدانى كه چهار چيز يعنى خلق و روزى و زندگانى و مرگ در انسان به حكم تقدير است . آدمى در آن چهار چيز ، بىاختيار است . من آن وقت كه بر تو خشم گرفتم ، بىاختيار بودم . اكنون از كرده پشيمانم . چون ملكه عذر بخواست ، خشم عجوز فرونشست و زمين بوسه داد . ملكه با خلعتى فاخر او را بنواخت . دايه را فرحى سخت روى داد . آنگاه ملكه گفت : اى دايه ، چنان ميدانم كه درختان ببار آمده و هنگام تفرج باغ در رسيده . دايه گفت : اى ملكه ، جز امروز از خانه بيرون نيامده بودم . ولى ميوهء بسيار در بازار ديدم . امروز بحقيقت دانستم بهار رسيده . ترا باخبر كنم . پس از آن دايه از نزد ملكه بيرون آمده ، بسوى ملكزاده رفت . ملكزاده از لقاى او شاد گشت و دلش بگشود . آنگاه عجوز ، آنچه از ملكه بر وى رفته بود ، با