مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

365

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ملكزاده بازگفت و او را آگاه كرد كه ملكه در فلان روز قصد تفرج باغ دارد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و بيست و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، عجوز ، ملك‌زاده را خبر داده ، گفت : نمىدانم آنچه با تو گفته بودم كه با باغبان الفت كنى ، كردى و از احسان تو چيزى به دو رسيد يا نه ؟ ملكزاده جواب داد : آرى . او اكنون با من صديق است . پس از آن دايه را از كارى كه كرده بود ، آگاه كرد و به او بنمود كه صورت خواب ملكه در قصر نقش كرده و حكايت صياد و دام و گرفتن شاهين كبوتر نرينه را بازگفت . عجوز اين سخنان بشنيد . سخت فرحناك شد و بملك‌زاده گفت : اى فرزند ، برخيز بگرمابه شو و جامه‌هاى فاخر بپوش كه كارى از اين بهتر و حيلتى از اين بزرگتر كه وزير تدبير كرده ، نخواهد شد . پس از آن بسوى باغبان رفته ، حيلتى كن كه ترا شب در باغ بگذارد . كه اگر او را كوه‌كوه زر دهند ، كسى را نگذارد كه بباغ اندر شود . پس چون تو در باغ شوى ، خويشتن پنهان كن و همواره خود را پوشيده دار تا وقتى كه آواز من به گوش تو آيد كه همىگويم : يا خفى الالطاف آمنا مما يخاف . 44 آنگاه بدر آى و در ميان درختان همىرو تا ملكه ، ترا ببيند و دل و ديدهء او از عشق تو پر شود . پس از آن به مقصود برسى و اندوه تو برود . ملكزاده گفت : سمعا و طاعة . درحال ، بدره‌اى كه هزار دينار زر درو بود ، بعجوز بداد . عجوز بدره گرفته ، برفت . و ملكزاده بگرمابه رفته ، تن بشست . چون بيرون آمد ، از جامه‌هاى كسروى در بر كرد و كمرى زرين و مرصع بگونه‌گونه گوهرها در ميان بست و دستار زرين و تاج مكلل بر سر نهاد . گونه‌هايش سرخ و لبانش ميگون بود و چشمانش غزالان همىفريبيد . آنگاه هزار دينار زر در جيب كرده ، بسوى باغ روان گشت . چون بباغ رسيد ، در بكوفت . باغبان ، در بگشود . ملكزاده بباغ درآمد