مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

359

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گفت : اين زرها به مزد خياط ده كه اين جامه‌ها از بهر تو بدوزد . عجوز گفت : اى فرزند ، اگر ميخواهى كه خانهء من بشناسى ، من خانه به تو بنمايم و تو نيز مكان خود به من بنماى . ملكزاده ، مملوكى را با عجوز بفرستاد كه راه خانهء او بشناسد . و خود برخاسته ، غلامان را بفرو بستن دكان بفرمود و نزد وزير رفته ، او را از ماجراى عجوز آگاه كرد . وزير چون سخن ملكزاده را بشنيد ، به او گفت : اى فرزند ، اگر حيات النفوس ، ترا در باغ ببيند و به تو مايل نشود ، آنگاه چه خواهى كرد ؟ ملكزاده گفت : من آنگاه حيلتى ندارم مگر اينكه گفتار بگذارم و كردار بجاى آورم و خود را بورطهء هلاكت انداخته ، او را از ميان خادمان بربايم و با خويشتن باسب سوار كرده ، راه صحرا در پيش گيرم . اگر سالم ماندم ، زهى مقصود . و اگر هلاك شدم ، از اين‌گونه زندگانى خلاص شوم . وزير گفت : اى فرزند ، با اين عقل ميخواهى كه زندگانى كنى ؟ تو خود در اين شهر تنهائى . چگونه با پادشاهى كه صد هزار دلير در زير حكم دارد ، اين كار توانى كرد ؟ من اين كار صلاح نمىبينم و هيچ خردمند ، چنين كار نمىكند . ملكزاده گفت : اى وزير ، تدبير چيست ؟ وزير جواب داد : تا فردا صبر كن كه من آن باغ ببينم و بدانم كه ما را كار با باغبان چگونه خواهد شد . پس چون بامداد شد ، وزير با ملكزاده برخاسته ، هزار دينار در جيب بگذاشت و بسوى باغ روان گشتند . باغى ديدند خرّم‌تر از باغ بهشت و بر در آن شيخى سالخورده را نشسته يافتند . چون شيخ بايشان نظر كرد ، محبتى از ايشان در دل شيخ پديد گشته ، برپاى خاست و سلام داد و بايشان گفت : اى خواجه‌ها ، شايد شما را با من حاجتى هست ؟ وزير جواب داد : اى شيخ ، ما در اين شهر غريب و از گرمى هوا برنج اندريم . چون منزل ما بسى دور است ، ميخواهيم كه اين دو دينار را گرفته ، خوردنى از بهر ما شرى كنى و از فضل و احسان خود ، در اين باغ بگشائى تا در سايهء درختى لختى برآسائيم . پس از آن از پى كار خويش رويم . و آن باغبان در تمامت عمر ، درمى و دينارى در دست خود نديده بود . چون دو دينار بديد ، در حال برخاسته ، در باغ بگشود و ايشان را در سايهء درختى