مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

360

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بنشاند و گفت : مبادا در باغ بگرديد كه دريچهء خلوت از قصر ملكه حيات النفوس به اين باغ باز است . ايشان گفتند : ما هرگز از مكان خويش برنخيزيم . پس شيخ باغبان بدرآمد كه از براى ايشان خوردنى شرى كند . ساعتى غايب شد . پس از ساعتى بازگشت و برهء بريان در دوش حمال بياورد . ايشان خورش بخوردند و ساعتى حديث كردند . پس از آن وزير از ميان ايشان برخاسته ، به چپ و راست باغ نظر كرد . در ميان باغ ، قصرى ديد بلند و بسيار كهن كه نقش‌ها و سپيدىهاى او از هم فرو ريخته بود . وزير پرسيد : اى شيخ ، اين باغ از آن تست يا او را اجاره كرده‌اى ؟ باغبان جواب داد : يا سيدى ، اين باغ نه ملك منست و نه اجاره‌اش كرده‌ام . من باغبان اين باغم . وزير پرسيد : اجرت تو چيست ؟ باغبان جواب داد : در هر ماهى يك دينار اجرت دارم . وزير گفت : اى مسكين ، به خدا سوگند اندوه تو بار دوش من گرديد . و ليكن چه ميگوئى اگر كسى با تو احسانى كند ؟ باغبان جواب داد : اى خواجه ، هركه با من احسان كند ، ذخيرهء روز رستخيز خواهد شد . وزير گفت : اى شيخ ، اين باغ ، باغى است خرم . و لكن اين قصر ، بسى كهن است . من همىخواهم كه اين قصر به اصلاح بياورم و او را سپيد كنم و نقش‌ها در او تصوير كنم ، بقسمى كه در اين باغ ، بهتر از آنجا مكانى نباشد . وقتى كه خداوند باغ بيايد و اين قصر را ببيند كه تعمير گشته ، از تو جويان شود . تو بگو كه چون من ديدم اين قصر از هم فروريخته ، او را تعمير كردم . اگر با تو بگويد كه مال از كجا برو صرف كردى ؟ بگو كه باميد انعام تو وام گرفته ، صرف كردم . آن وقت ناچار در عوض تعمير تو انعام خوبى به تو خواهد كرد . من فردا بنايان از بهر اصلاح اين مكان حاضر آورم . اكنون تو اين پانصد دينار بگير و بفرزندان خود صرف كن و ايشان را بگو كه ما را دعا كنند . ملك‌زاده با وزير گفت : من سبب اين تدبير ندانستم . وزير جواب داد : به زودى نتيجهء اين تدبير به تو آشكار شود . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .