مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

353

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

اى فرزند ، از بهر چه سخن نمىگوئى ؟ جواب داد : اى مادر ، چه گويم ؟ كه سخنان من جز خصومت و نفرت ، بار نمىدهد . عجوز گفت : تو كتابى به او بنويس و هرچه خواهى ، آشكار كن . كه من او را از تو دفع كنم و تو خوشوقت باش كه ناچار ترا با او جمع آورم . ملكزاده ، شكر احسان او بجاآورد و اين ابيات بنوشت : آخر نظرى فكن بحالم * كز دست فراق پايمالم كار من بىقرار محزون * بگذشت ز حال زار مجنون دل بىتو غريق بحر خون شد * وز پردهء عافيت برون شد آنگاه كتاب فروپيچيده ، بعجوز داد و صد دينار زر بر وى عطا كرد . عجوز ، او را دعا گفته ، روان شد تا بنزد دختر ملك بيامد و كتاب به دو داد . دختر ملك ، كتاب گرفته ، تا آخر بخواند و او را بيانداخت و برپاى خاسته ، كفشهاى زرين مرصع به پا كرد و همىرفت تا بقصر پدر خويش رسيد و غضب از جبين او هويدا بود . كسى ياراى آن نداشت كه حالت او بازپرسد . چون بقصر پدر رسيد ، پدر را از كنيزكان بازپرسيد . ايشان گفتند : اى خاتون ، ملك بنخجيرگاه رفته . آنگاه دختر بازگشت و مانند شير همىغريد و با كسى سخن نمىگفت تا ساعتى بگذشت . پس از آن جبينش بگشود و خشمش فرونشست . عجوز چون ديد خشم و اندوه او برفت ، پيش رفته ، در برابر او زمين ببوسيد . به او گفت : اى خاتون ، بكجا رفته بودى ؟ گفت : بقصر پدر رفته بودم كه او را از آن‌چه از سگ بازرگان به من رفته بود ، آگاه كنم تا پدرم او را گرفته ، در پيش دكان خود بر دار كند و از اين پس ، بازرگانان غريب را نگذارد كه به شهر ما درآيند . عجوز گفت : اى خاتون ، به همين سبب نزد پدر رفته بودى ؟ دختر گفت : آرى . از بهر همين رفته بودم . ولى پدرم بنخجيرگاه رفته بود و من انتظار بازگشتن او دارم . عجوز گفت : اى خاتون ، حمد خدا را كه تو خردمندترين اهل جهانى . چگونه ملك را از اين گونه سخنان بيهوده آگاه ميكنى ؟ كه آشكار كردن اين سخنان از چون توئى