مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
354
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
سزاوار نيست . دختر گفت : اى دايه ، چرا آشكار كردن اين سخنان سزاوار نيست ؟ گفت : اى خاتون ، چنان انگار كه تو با ملك در قصر او ملاقات كردى و او را از اين حادثه آگاه نمودى و او بازرگان را حاضر آورده ، بر دارش كرد . چون مردم او را ببينند ، از سبب او بازپرسند . در جواب خواهند گفت كه : اين بازرگان در حق دختر ملك ، خيال خيانت داشت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و بيست و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، عجوز گفت : مردم خواهند گفت كه او همىخواست به دختر ملك خيانت كند . آنگاه مردم دربارهء تو حكايتها كرده ، سخنان ديگر خواهند گفت : و اى خاتون ، ناموس زن بشير صاف همىماند كه باندك گرد ، فاسد شود . زينهار كه ملك را از اين كار آگاه كنى . از آنكه ناموس تو بر باد خواهد رفت . سخن مرا بعقل خود عرضه دار . اگر صواب نبينى ، هركه خواهى كن . چون دختر ملك از عجوز اين سخن بشنيد ، تأمل كرده ، او را نيكو يافت . ازو پرسيد : اى دايه ، راست ميگوئى . و لكن مرا خشم درگرفته بود . عجوز جواب داد : نيت تو پاك است كه كسى را بر اين كار آگاه نكردى . و لكن اى خاتون ، نبايد از جرم بىشرمى اين پستترين بازرگانان درگذريم . تو كتابى به او بنويس و به او بگوى : اى پستترين بازرگانان ، اگر ملك حاضر ميبود ، هر آينه ترا بر دار كرده بودم و هنوز نيز وقت اين كار نگذشته . به خدا سوگند اگر اينگونه سخنان ادعا كنى ، اثر تو از روى زمين بردارم . دختر پرسيد : آيا از اين نوشتهء من او باز خواهد گشت ؟ عجوز جواب داد : چگونه بازنمىگردد ؟ كه من با او سخن گويم و او را از آنچه روى داده ، آگاه كنم . آنگاه دختر ملك ، دوات و كاغذ خواسته ، اين ابيات بنوشت : اى غمزده ترك اين هوس كن * دم دركش و اين حديث بس كن