مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

342

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بخواستگارى او بفرستاد . پدر حيات النفوس ، دعوت او را اجابت نكرد . وزير نوميد بازگشته ، ملك را از ماجرى آگاه كرد . سيف اعظم شاه در خشم شد و گفت : چگونه چون من پادشاهى ، حاجتى بخواهم كه دعوت مرا اجابت نكنند ؟ آنگاه منادى را فرمود كه در لشگر ندا دهد كه خيمه‌ها بيرون برند و در كار جنگ بكوشند و گفت : از عراق بازنگردم تا اينكه مردان عبد القادر را بكشم و مملكت او را ويران كنم . چون اين خبر بپسر او اردشير برسيد ، از بستر برخاسته ، نزد پدر شد و در پيش او زمين بوسه داد و به او گفت : اى ملك ، خويشتن بتعب درميفكن . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و بيستم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، اردشير گفت : خود را در تعب ميفكن و مال صرف كرده ، لشكر بدان سوى برمكش . از آن‌كه ترا قوت از ملك عبد القادر بيش است . چون تو لشكر بسوى او ببرى ، مردان او خواهى كشت و بلاد او ويران خواهى كرد و او خود نيز كشته خواهد شد . چون دختر او اين حادثه ببيند ، او خويشتن را بكشد و من نيز بسبب او هلاك خواهم شد . ملك گفت : اى فرزند ، راى تو چيست ؟ ملك‌زاده گفت : من خود ، جامهء بازرگانان پوشيده ، از پى حاجت خود شوم . ملك گفت : اى فرزند ، راى ، راى تست . آنگاه ملك ، وزير را نزد خود خوانده ، به او گفت : با پسر من سفر كن و در كار او بكوش كه تو در نزد او بجاى منى . گفت : سمعا و طاعة . آنگاه ملك ، سيصد هزار دينار زر با گوهرهاى گران‌قيمت به پسر خود بداد . پس از آن ملكزاده نزد مادر رفته ، دست او را ببوسيد و ازو دستورى خواست . مادر ، او را دعا كرد و صد هزار دينار از زرينه‌ها و قلاده‌هاى قيمتى كه از پادشاهان گذشته ميراث مانده بود ، بوى داد . پس از آن ملك‌زاده ، جامهء بازرگانان پوشيده ، ملك را وداع كرده ، با وزير و خادمان و