مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

343

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

غلامان روان شدند و شبانروز همىرفتند . چون سفر ايشان به طول انجاميد ، ملكزاده اين دو بيت بخواند : ميروم بيدل و بىيار يقين ميدانم * كه من بيدل و بىيار نه مرد سفرم چكنم دست ندارم بگريبان اجل * تا بتن در ز غمت پيرهن جان بدرم چون ابيات بانجام رسانيد ، بى خود افتاد . وزير ، گلاب بر وى فشاند تا به خود آمد . آنگاه وزير به او گفت : اى ملك‌زاده ، صبر كن كه صبر ، كليد همهء گشايشهاست . اكنون تو بسوى مقصود روانى . به زودى به مقصود خواهى رسيد . القصه ، وزير ، او را تسلى هميداد تا اينكه اندوه او برفت و بسوى مقصود بشتابيد . چون سفر ملك‌زاده دراز كشيد ، محبوبهء خود را بخاطر آورده ، اين دو بيت بخواند : ز هجران بر لب آمد جان غمگين دلفكارى را * رفيقى كو كه بنمايد به من راه ديارى را گرفتم زنده ماندم چند روزى در فراق او * بسر كى ميتوان بردن بهجران روزگارى را پس از آن سخت بگريست . وزير ، او را تسلى داد و اندك زمانى برفتند تا به شهر بيضا 42 نزديك شدند . وزير ، ملك‌زاده را بشارت داد و گفت : اينك شهر بيضاست كه تو او را همىطلبى . ملك‌زاده را فرحى سخت روى داد و اين ابيات بخواند : از آن پس كه بُد اخترم در وبالى * سعادت به دو داد پرى و بالى ازين گونه گشته است پرگار گردون * چنين حكم كرده است ايزد تعالى كه آيد پى هر فرازى نشيبى * كه باشد پى هر فراقى وصالى چون به شهر اندر شدند ، در كاروانسرائى فرود آمده ، دو سه روزى در آنجا