مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
338
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
اين بود كه زريق سماك با جدهء من گفت كه : على مصرى در عيارى ، تمام است . او ناچار زرگر را بكشد و جامههاى دختر او بياورد . آنگاه جدهء من مرا بخواست و به من گفت : اى احمد ، على مصرى را ميشناسى يا نه ؟ من گفتم : آرى ميشناسم . من او را بخانهء احمد دنف دلالت كردهام . به من گفت : برو دامى بنه . اگر او جامههاى دختر زرگر بياورد ، او را در دام افكنده ، جامهها ازو بگير . من در خيال حيلتى بودم كه يك حلوائى بديدم . ده دينار به دو داده ، جامها و حلوا و صندوق و طبق او را بگرفتم و مرا با تو رفت آنچه رفت . پس از آن على مصرى به احمد لقيط گفت : اكنون بسوى جدهء خويش و بسوى زريق سماك شو و ايشان را بياگاهان كه من جامههاى دختر زرگر و سر زرگر را آوردهام . و بايشان بگو كه فردا در ديوان خليفه حاضر شوند و مهر زينب از من بستانند . چون بامداد شد ، احمد دنف ، على مصرى را برداشته و جامههاى دختر زرگر را در طبق زرين نهاده ، سر زرگر را در نيزه كرد و بديوان خليفه برآمد . در پيش خليفه ، زمين بوسه داد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و نوزدهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، على مصرى چون با احمد دنف در پيشگاه خليفه حاضر شد ، زمين ببوسيد . خليفه ، جوانى ديد كه شجاعت از جبين او آشكار است . از احمد دنف ، آن جوان را جويان شد . احمد دنف گفت : ايها الخليفه ، اين على مصريست . خليفه او را دوست داشت . آنگاه على زيبق ، دماغ زرگر را پيش خليفه انداخت و به او گفت : اى خليفه ، اين دشمن تست . خليفه پرسيد : اين كيست ؟ على زيبق جواب داد : اين عذرهء زرگرست . خليفه از كشندهء او بازپرسيد . على زيبق ، ماجرى از آغاز تا انجام بيان كرد . خليفه گفت : من گمان نميكردم كه او را تو كشته باشى . كه او ساحرى بىبدل بود . على مصرى گفت : ايها الخليفه ،