مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

339

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خداى تعالى مرا برو غالب كرد . آنگاه خليفه ، والى را بقصر زرگر بفرستاد . تن زرگر را بىسر در آنجا يافت . تابوت او را در نزد خليفه حاضر آورد . خليفه بسوزاندن او بفرمود . آنگاه قمر ، دختر زرگر پيش آمده ، زمين ببوسيد و خليفه را آگاه كرد كه او دختر زرگر جادوگر است و مسلمان گشته و از خليفه تمنا كرد كه او را به على زيبق مصرى تزويج كند . خليفه ، او را به على مصرى تزويج كرد و قصر زرگر را با همهء مال او به على مصرى موهبت فرمود و به على مصرى گفت : از من تمنا كن . على مصرى گفت : تمناى من اينست كه مرا در پيشگاه خود بار دهى . خليفه گفت : اى على ، بفرست زيردستان خود را از مصر بياور . پس از آن گفت : اى على ، ترا در شهر بغداد خانه‌اى هست يا نه ؟ على جواب داد : نه ، به خدا مرا خانه‌اى نيست . حسن شومان گفت : من خانهء خود را با آنچه دروست ، به على مصرى بخشيدم . خليفه فرمود : حسن ، خانهء تو ترا باشد . و خازن را فرمود كه ده هزار دينار بمعماران دهد كه از بهر على زيبق خانه بسازند . پس از آن خليفه پرسيد : اى على ، ديگر ترا حاجتى هست تا برآورم ؟ على زيبق جواب داد : ايها الخليفه ، دليلهء محتاله را بفرما تا دختر خود ، زينب به من تزويج كند و جامه‌هاى دختر زرگر در مهر او از من بستاند . خليفه ، دليله را بر آن كار بفرمود . دليله ، فرمان خليفه را پذيرفته ، زينب را به على تزويج كرد و دختر سقطى را نيز با كنيز او به على زيبق تزويج كردند . على زيبق بعيش پرداخت . تا سى روز هنگامهء عيش برپا بود . پس از آن على زيبق رسولى بمصر فرستاد . كتابى بزيردستان خود بنوشت و آنچه از خليفه بر وى روى داده بود ، بديشان بيان كرد و ايشان را بخواست . پس از اندك زمانى حاضر آمدند . على زيبق ايشان را در قصرى كه ساخته بودند ، جاىداد . پس از آن ايشان را بخليفه عرضه داشت . خليفه ، ايشان را يك‌بيك خلعت ببخشود . اتفاقا شبى از شبها على زيبق در حضرت خليفه بود . خليفه فرمود : همىخواهم كه ماجراى خود از آغاز تا انجام با من حديث كنى . على زيبق ، تمامت ماجراى خود بازگفت . خليفه فرمود كه آن حكايت بنويسند و در خزانه نگاهدارند . پس