مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

337

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

على مصرى همىگشتند . حسن شومان در هيئت قاضى بدرآمد . حلوائى را بديد و او را بشناخت كه احمد لقيط است . او را بى خود كرده ، با جامه‌هاى زرگر ، او را بخانهء احمد دنف باز آورد . و اما چهل تن زيردستان احمد در جستجوى على مصرى در شهر بغداد ميگشتند كه ناگاه على كتف الجمل با ياران خود ، گروهى را ديد كه در يك جا جمع آمده‌اند . نزد ايشان رفت . على مصرى را در ميان ايشان بى خود يافت . او را به خود آورد . على مصرى گفت : من در كجا هستم ؟ على كتف الجمل گفت : من ترا در اينجا يافتم و ندانستم ترا كه بى خود كرده ؟ على مصرى گفت : يك حلوائى ، مرا بى خود كرد و جامه‌هاى دختر زرگر از من ببرد . نميدانم كه بكجا رفت ؟ كتف الجمل گفت : من كسى را در اين مكان نديدم . اكنون بيا تا بنزد احمد دنف شويم . پس ايشان بسوى خانهء احمد دنف روان شدند . احمد دنف چون ايشان را بديد ، بر ايشان سلام داد و گفت : اى على ، جامه‌هاى دختر زرگر را آوردى يا نه ؟ على مصرى گفت : جامه‌هاى دختر زرگر را با سر زرگر آورده بودم . يكى حلوائى ، مرا بى خود كرده ، آنها را از من بگرفت . آنگاه شومان از پستو بدرآمده ، گفت : اى على ، جامه‌هاى دختر زرگر آوردى يا نه ؟ على مصرى ماجرى بگفت . و از حسن شومان پرسيد : تو مكان آن حلوائى ميشناسى يا نه ؟ حسن شومان گفت : مىشناسم . آنگاه برخاسته ، على مصرى را به پستو اندر برد . على مصرى ، حلوائى را بى خود يافت و او را به خود آورد . چون حلوائى چشم بگشود ، خود را در برابر احمد دنف و على مصرى و چهل تن عياران بديد . بدهشت اندر شد و گفت : من كجا هستم و مرا كه بى خود كرده ؟ حسن شومان گفت : ترا من گرفته‌ام . على مصرى گفت : اى ناپاك ، توئى كه اين كار با من كردى ؟ پس خواست كه او را بكشد . حسن شومان گفت : مكش . كه او اكنون از خويشاوندان تست . على مصرى گفت : چگونه خويشاوند منست ؟ حسن گفت : او احمد لقيط ، پسر خواهر زينب نصابه است . على مصرى به او گفت : اى لقيط ، اين كار از بهر چه كردى ؟ احمد لقيط گفت : جدهء من ، دليلهء محتاله مرا بدين كار فرموده بود . سبب او نيز