مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
318
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
جامهء غلامك طباخ را بپوشانيد و او را به خود آورد . على زيبق را كار بدينجا رسيد . و اما دليلهء محتاله چون صبح بدميد ، بازرگانى از ساكنان كاروانسرا بيرون آمد . در كاروانسرا را گشوده ديد و غلامان را بى خود و سگان را كشته يافت . بسوى دليله رفته ، او را نيز بى خود يافت . ورقهاى را ديد كه از گردن او آويختهاند و در بالين او شيشهاى يافت كه در آن شيشه ، ضد بنگ بود . بازرگان از آن شيشه بدماغ دليله فروريخت . دليله به خود آمده ، گفت : من در كجا هستم ؟ بازرگان گفت : چون بيرون آمدم ، ترا و غلامان را بى خود يافتم و سگان را كشته ديدم . پس دليله ، ورقه برداشته ، او را بخواند و در آن ورقه نوشته بودند كه : اين كار ، كار على مصرى است . آنگاه دليله ، غلامان و دختر خود ، زينب را به خود آورد و بايشان گفت : من با شما نگفتم كه اين على مصريست ؟ پس گفت : اين كار پوشيده داريد . و به دختر خود گفت : چند بار با تو گفتم كه با على مصرى برمياويز كه او انتقام خود از ما خواهد كشيد . اكنون اين كار را در عوض كار تو كرده و او ميتوانست كه با تو كار ديگر كند و ليكن احسان كرده و بهمينقدر اكتفا نموده و قصدش اين بوده است كه در ميان ما دوستى باشد . آنگاه دليله ، لباس مردان بركند و لباس زنان بپوشيد و محرمهء امان در گردن خود بست 41 و قصد خانهء احمد دنف كرد . وقتى كه على زيبق به خانه آمده ، جامهها را با كبوتران آورده بود ، حسن شومان قيمت چهل كبوتر به نقيب داده ، به او گفته بود كه : چهل كبوتر خريده ، طبخ كن . چون دليله در بكوفت ، احمد دنف گفت : اين در كوفتن دليله است . اى نقيب ، برخيز و در بگشاى . نقيب برخاسته ، در بگشود . دليله به خانه درآمد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .