مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
319
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب هفتصد و چهاردهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، نقيب چون در بگشود ، دليله به خانه درآمد . حسن شومان به او گفت : اى عجوزك پليد ، از بهر چه بدين مكان آمدى ؟ دليله گفت : اى سرهنگ ، اينك گردن من و اينك تيغ شما . و لكن بازگو كه كدام يك از شما با من اين حيلت باخته ؟ احمد دنف گفت : او سر زيردستان منست . دليله باحمد گفت : ترا به خدا سوگند مىدهم تو به او بگو كبوتران نامهبر بياورد و با من احسان كند . حسن شومان گفت : اى على ، خدا ترا پاداش نيكو دهد . كبوتران از بهر چه ذبح كردى ؟ على زيبق گفت : من ندانستم كه آنها كبوتران نامهبر هستند . آنگاه احمد گفت : اى نقيب ، از گوشت كبوتران از براى دليله نمونه بياور . نقيب ، پارهاى از گوشت كبوترانى كه خود طبخ كرده بود ، بدليله داده و دليله گوشت بر دهان نهاده ، بخائيد و گفت : اين گوشت كبوتران نامهبر نيست . كه من آنها را از حبة المسك ، دانه هميدادم . حسن شومان بدليله گفت : اگر قصد تو اينست كه كبوتران نامهبر بگيرى ، حاجت على مصرى برآور . دليله گفت : حاجت او چيست ؟ حسن گفت : دختر خويشتن به دو تزويج كن . دليله گفت : من بايد با دختر مشورت كنم . آنگاه حسن شومان بعلى مصرى گفت : كبوتران به دو بازپس ده . على مصرى ، كبوتران بداد . دليله ، كبوتران گرفته ، فرحناك شد . حسن به او گفت : به زودى جواب از بهر ما بفرست . دليله گفت : اگر مقصود على مصرى اينست كه زينب را تزويج كند ، اين حيلت كه باخته ، حيلتى نيست . عيارى آنست كه زينب را از خالوى او زريق خواستگارى كند كه زريق ، وكيل اوست . چون ايشان اين سخن را از دليله بشنيدند ، به او گفتند : اى پليدك ، اين سخنان چيست ؟ مگر همىخواهى كه برادر ما على مصرى را بكشتن دهى ؟ پس از آن دليله از نزد ايشان بدرآمده ، بكاروانسرا رفت و به دختر خود گفت : على مصرى ترا از من خواستگارى كرد . زينب فرحناك شد ، كه بسبب