مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

309

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

برميد و پشت بعلى مصرى كرد . على زيبق حربه از عقب بينداخت . حربه بر قفاى او آمد . قوم بدوى چون اين حالت بديدند ، بعلى زيبق جمع آمدند . على زيبق بر ايشان حمله كرد . ايشان بگريختند . آنگاه على زيبق سر بدوى را در نيزه كرده ، بسوى بازرگانان بياورد . بازرگانان ، مال‌ها به او بذل كردند و او را ثنا گفتند . و همىرفتند تا ببغداد برسيدند . على مصرى ، مال از شاه‌بندر گرفته ، به آن مرد شامى بداد و گفت : چون بمصر شوى ، منزل من بازپرس و اين مال بنقيب خانهء من ده . پس آن شب بخفتند . بامدادان ، على زيبق به شهر اندر شد و از بهر خانهء دنف همىگشت . پارهء كودكان بديد كه بازى ميكردند و در ميان ايشان كودكى بود احمد لقيط نام . على زيبق گفت : خبر شهر از كودكان بايد پرسيد . اتفاقا در آنجا حلوافروشى بود . على زيبق از او حلوا خريده ، بانگ بكودكان زد . احمد لقيط ، كودكان از او دور كرده ، خود پيش رفت و با على زيبق گفت : چه ميخواهى ؟ على جواب داد : مرا پسرى بود . او بمرد و او را در خواب ديدم از من حلوا همىخواهد . بدين سبب حلوا خريده‌ام كه بهر كودكى ، پاره‌اى از آن بدهم . آنگاه پاره‌اى از حلوا باحمد لقيط بداد . احمد لقيط يك دينار به آن حلوا چسبيده يافت . با على زيبق گفت : برو كه من پول حرام نميگيرم . تو اگر سخنى دارى ، از من سؤال كن . على زيبق گفت : اى فرزند ، من از بهر خانهء احمد دنف همىگردم . تو اين يك دينار از من بگير و مرا بخانهء او دلالت كن . آن كودك گفت : من از پيش و تو از دنبال ميرويم تا اينكه من در برابر خانهء احمد دنف بايستم و بپاى خود ريگى برداشته ، بر در خانه بيندازم . تو آن در بشناس . پس كودك از جلو و على زيبق از دنبال همىرفتند تا اينكه كودك بايستاد و ريگى بپاى خود برداشته ، بدر خانه بيانداخت . على زيبق ، خانه را بشناخت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .