مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

310

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب هفتصد و يازدهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون على زيبق ، در خانه بشناخت ، كودك را بگرفت و خواست كه دينار ازو بستاند . نتوانست . آنگاه به او گفت : برو كه عجب خردمند و دلير هستى . هروقت در نزد خليفه ، سرهنگ شوم ، ترا از زيردستان خود كنم . كودك برفت و على زيبق در بكوفت . احمد دنف گفت : اى نقيب ، در بگشاى كه على مصريست . نقيب ، در بگشود . على زيبق به خانه درآمد و احمد دنف را سلام داد . احمد دنف برپاى خاسته ، او را در آغوش گرفت . احمد دنف حله بر وى بپوشانيد و به او گفت : وقتى كه خليفه مرا مقدم خويش ساخت ، زيردستان مرا خلعت‌ها بخشيد و من خلعت از بهر تو نگاهداشتم . پس او را در صدر مجلس بنشاندند و طعام و شربت حاضر آوردند و به حديث گفتن مشغول شدند . آنگاه احمد دنف با على مصرى گفت : زينهار كه از خانه بيرون آئى . كه بغداد نه چون مصر است . امروز بغداد ، محل خلافتست و در اينجا عياران هستند . پس على زيبق سه روز در خانه بنشست . احمد دنف به او گفت : همىخواهم كه ترا به پيشگاه خليفه برم ، از بهر تو جيره و جامه بنويسند . ولى انتظار وقت هميكشم . روزى احمد دنف ، او را در خانه گذاشته ، بيرون رفت . و على مصرى تنگدل گشته ، با خود گفت : برخيز و در بغداد تفرج كن . شايد دلت بگشايد . در حال ، برخاسته ، از كوچهء بكوچه هميرفت تا اينكه در ميان سوق بدكهء برسيد . در آن دكه داخل شد و در آنجا چاشت خورده ، بيرون آمد كه دست بشويد . ناگاه چهل تن غلامان پولادپوش را ديد كه هميروند و دليلهء محتاله از دنبال ايشان بر استرى سوار است و مغفرى زراندود بر سر و زرهى پولاد دربر دارد . و در آن وقت از ديوان خليفه بازگشته ، بكاروانسرا هميرفت . چون دليله را چشم بعلى مصرى افتاد ، درو تأمل كرده ، ديد جوانيست كه در درازى و پهنى باحمد دنف