مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
308
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بر وى فروخواندند . او گفت : از بهر چه از گربهء صحرائى هراسانيد ؟ من كشتن او را بذمت خود ميگيرم . شاهبندر گفت : اگر تو او را بكشى ، ترا هزار دينار دهم . و بقيت بازرگانان نيز هر يكى وعده كردند . درحال ، على زيبق برخاسته ، اسلحه بر خود راست كرد و عمودى از پولاد بدست گرفت و تنها در برابر شير بايستاد و بانگ بر وى زد . شير بر وى هجوم آورد . على مصرى شمشير بركشيد و او را دو نيمه ساخت . و آن مرد شامى و بازرگانان ، نظاره همىكردند . آنگاه شاهبندر برخاسته ، او را در آغوش گرفت . و جبين او را ببوسيد و هزار دينار زر بر وى عطا كرد . و هر يكى از بازرگانان ، بيست دينار زر بوى بدادند . او همه مال بشاه بندر سپرد و آن شب را بخفتند . بامدادان به قصد بغداد روان شدند . بمكانى كه زمين شيران و وادى سگان نام داشت ، برسيدند . و در آنجا مردى بود بدوى كه راه براهروان مىبريد و قبيلهء داشت انبوه . آن بدوى سر راه بر قافله گرفت و مردان قافله بگريختند و فرياد برآوردند . در آن هنگام ، على زيبق مصرى روى براهزنان كرده ، بيكى از سواران ، حربه بينداخت و او را با خاك يكسان كرد . آنگاه اسب او را گرفته ، سوار شد و با بدوى گفت : بمبارزت من برآى . چون بدوى بمبارزت برآمد ، على زيبق مصرى جرسهائى را كه با خود داشت ، بجنبانيد . اسب بدوى از جرسها