مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
307
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
پوشيد و همهگونه اسلحه با خويشتن برداشت . نقيب خانه گفت : آيا سفر همىخواهى بكنى ؟ زيبق گفت : آرى ، سفر خواهم كرد . نقيب گفت : مرا در انبارها چيزى نمانده . على زيبق مصرى گفت : چون بشام رسم ، مؤنه از بهر شما بفرستم . اين بگفت و روان گشت . بقافلهء رسيد كه هميخواستند سفر كنند و شاهبندر بازرگانان را با چهل تن بازرگان قافله ديدند . ولى بازرگانان ، بار بسته و بارهاى شاهبندر به زمين بمانده بود . و مقدم شاهبندر را ديد كه مرديست شامى و او بخادمان ميگويد كه : يكى از شما به من يارى كند . خادمان ، او را دشنام همىدهند . على زيبق با خود گفت : مرا سفر ، مبارك نخواهد بود مگر با اين مقدم . و على زيبق ، پسرى بود نكوروى . آنگاه نزد مقدم رفته ، او را سلام داد . مقدم به او گفت : چه ميخواهى ؟ على زيبق گفت : اى عم ، ترا ميبينم تنها هستى و چهل بار دارى . از بهر چه جمعى را با خود نياوردهاى كه ترا يارى كنند ؟ مقدم گفت : اى فرزند ، من دو پسر اجير گرفتم و ايشان را جامه دادم و در جيب هر يكى از ايشان دويست دينار زر بنهادم . ايشان تا بيرون شهر با من همراهى كردند و از آنجا بگريختند . على زيبق ازو پرسيد كه : بكجا خواهى رفت ؟ آن مرد گفت : بسوى حلب روانم . على زيبق گفت : من ترا تا حلب يارى كنم . آنگاه با مقدم يار گشته ، حملها بار كردند و روان شدند . و مرد شامى از على فرحناك شد و برو مايل گشت تا اينكه شب برآمد . در جائى فرود آمدند و بخوردند و بنوشيدند و بخفتند . چون روز فرارسيد ، روان شدند تا بسرزمينى برسيدند كه در آنجا بيشه و در آن بيشه ، شيرى بود كه هروقت قافله بدان مكان ميرسيد ، قرعه مىانداختند . قرعه بنام هركس كه برمىآمد ، او را پيش شير انداخته ، خلاص ميشدند . پس ايشان قرعه بزدند . بنام شاهبندر تجار برآمد . شاهبندر را اندوه سخت روى داد و به آن مرد شامى گفت : خداى تعالى ، سفر بر تو مبارك نكند كه من از شومى تو در اين ورطه افتادم و لكن به تو وصيت ميكنم كه بارهاى مرا پس از مرگ من بفرزندان من برسان . على زيبق مصرى گفت : اين حكايت را سبب چيست ؟ قصه