مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

30

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

عاج و آبنوس اندوده بديد و در آن زورق ، ده تن كنيزكان ماه‌روى بودند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب پانصد و نودم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، در آن زورق ده تن كنيز ماه‌روى بودند . چون كنيزكان را نظر بدان جوان افتاد ، از زورق بدرآمده و به او گفتند : تو پادشاه ماها هستى . پس از آن ، كنيزكى آفتاب لقا پيش آمد و دستارچه حرير كه خلعتى ملوكانه و تاجى زرين و مرصع بگونه‌گونه ياقوتهاى قيمتى بود ، بياورد و بر آن جوان بپوشاند . و او را بزورق اندر بگذاشتند . پس از آن ، بادبان گشوده ، در لجه‌هاى دريا همىرفتند . جوان گفته است كه : چون من با ايشان برفتم ، گمان كردم كه خواب همىبينم و نميدانستم كه مرا بكجا مىبرند . چون بساحل نزديك شدند ، ديدم كه بيابان از لشكر پر شده كه شمارهء ايشان جز خدا ، كس نميدانست . آنگاه پنج اسب داغ كرده با زينهاى زرين مرصع پيش آوردند . من يكى از پنج اسب گرفته ، سوار شدم و چهار ديگر ، مرا جنيبت بودند . پس چون من سوار شدم ، علمها بر سر من بگشودند و طبلها بزدند و لشكريان از چپ و راست صف كشيدند و من ترديد داشتم كه بخواب هستم يا به بيدارى . و بدينسان هميرفتيم . ولى من آن موكب را باور نمىكردم و گمان من اين بود كه اضغاث احلامست . تا اينكه بمرغزارى سبز و خرم برسيدم كه در آنجا قصرها و باغها و درختان و چشمهاى روان و مرغان نغمه‌سنج بودند كه خداى يگانه را تسبيح همىكردند . كه ناگاه لشكرى از ميان قصرها و باغها مانند سيلى كه از فراز به زير آيد ، پديد شدند و آن مرغزار از سپاه پر گشت . چون به من نزديك شدند ، لشكريان بايستادند و ملك ايشان تنها سواره بود . چند تن از خاصان در پيش او پياده بيامدند . چون ملك بجوان نزديك شد ، از اسب فرود آمد . چون جوان ديد كه ملك از اسب فرود آمد ، او نيز از اسب فرود آمد . يكديگر را سلام داده ، بر