مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
296
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
او ميگذشتم . در آن حال ، آب دهن بينداختم . آب دهانم بديگ زلوبيا درافتاد . آن مرد شكايت به حاكم برد . حاكم فرمود كه مرا بر دار كنند و گفت اگر ده رطل زلوبيا و عسل خورم ، مرا رها كنند و اگر نخورم ، بر دار آويخته ، بگذارند تا بميرم . و مرا از حلوا نفرتى است تمام . نميدانم كه عاقبت كار من چون خواهد شد . بدوى گفت : من از قبيلهء خود بيرون نيامدهام مگر اينكه زلوبيا و عسل بخورم . تو بيم مدار كه من بجاى تو زلوبيا و عسل خواهم خورد . دليله گفت : زلوبيا و عسل ، كس نتواند خورد مگر اينكه بجاى من آويخته باشد . پس حيلت عجوز در وى بگرفت . درحال ، بدوى او را گرفته ، خويشتن در جاى او بياويخت . و عجوز ، جامههاى او را پوشيده ، دستار وى بر سر نهاد و اسب او را سوار گشته ، بنزد دختر خود بازگشت . دخترش به او گفت : اين چه حالت است ؟ مادرش تمامت حكايت به او بيان كرد . او را كار بدينجا برسيد . و اما پاسبانان چون از خواب بيدار شدند ، ديدند كه آفتاب برآمده . يكى از ايشان چشم بگشود و گفت : يا دليله . بدوى او را جواب داد و گفت : به خدا سوگند من بليله نخواهم خورد . آيا زلوبيا و عسل آوردهايد يا نه ؟ پاسبانان ديدند كه مردى است بدوى . گفتند : اى بدوى ، دليله كجاست و او را كه از دار رها كرد ؟ گفت : من او را از دار گشودم . نفس او بزلوبيا و عسل مايل نبود . پاسبانان دانستند كه بدوى او را نشناخته و او بدوى را در دام افكنده است . و با يكديگر ميگفتند كه : آيا ما بگريزيم و يا بنشينيم ؟ و درين سخن بودند كه والى با جماعتى حاضر آمدند . آنگاه والى بخادمان گفت : برخيزيد دليله را بياوريد . بدوى گفت : من بليله نخواهم خورد . آيا زلوبيا و عسل آوردهايد يا نه ؟ والى چشم بر دار كرده ، بدوى را در جاى عجوز ديد . خادمان را فرمود كه : اين كيست ؟ پاسبانان ، امان خواستند و حكايت با والى بيان كردند . والى گفت : شما در امان هستيد . كه اين عجوز بسى حيلتگر است . بدوى را از دار بگشودند . بدوى بوالى درآويخت و گفت : اسب و جامه و دستار من بازپس ده . والى ، حكايت از او پرسيد . بدوى قصه بر وى فروخواند . والى را عجب آمد و به او گفت : تو چرا عجوز از دار بگشودى ؟ بدوى