مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
297
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
جواب داد . من ندانستم كه آن عجوز ، مكاره حيلتگر است . آنگاه جماعتى كه عجوز با ايشان حيله كرده بود ، بوالى درآويخته ، به او گفتند كه : عجوز بدست تو سپرده بوديم . در ميان ما و شما اكنون حكم از خليفه بايد . و حسن شر الطريق در ديوان بانتظار والى نشسته بود كه والى و بدوى با آن پنج تن درآمدند و از خليفه ، داورى خواستند . خليفه گفت : شما را كه ستم كرده ؟ هر يكى از ايشان ماجراى خود بخليفه بيان كرد . والى گفت : ايها الخليفه ، او مرا در دام افكنده و اين پنج تن را كه از جملهء آزادگانند ، به من فروخته و هزار دينار از من گرفته است . خليفه گفت : هرچه از شما بردهاند ، من ضامنم . و بوالى گفت : بايد عجوز را پديد آورى . درحال ، والى شمشير از ميان بگشود و گفت : من پس از آنكه او را بر دار كردهام و او با بدوى اينگونه حيلت باخت ، من او را نتوانم پديد آورد . خليفه گفت : من او را جز تو از كه بخواهم ؟ والى گفت : او را از احمد دنف بخواه كه در هر ماهى از خليفه هزار دينار ميگيرد و چهل و يك تن عيار در زير حكم دارد كه از بهر هر يكى از ايشان در هر ماهى صد دينار مقرر است . آنگاه خليفه امر كرد احمد دنف حاضر آمد . خليفه فرمود : عجوز را از تو همىخواهم . احمد دنف ، پديد آوردن عجوز را بذمت گرفت . خليفه ، بدوى را با آن پنج تن در نزد خود نگاه داشت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، احمد دنف چون حاضر آوردن عجوز بذمت گرفت ، از نزد خليفه بيرون شد و تابعان او و حسن شومان بر وى گرد آمدند . احمد ، ماجرى بديشان بگفت و بايشان فرمود : در اين شهر ، عجوز بسيار است . ما اين عجوز چگونه پديد آوريم ؟ يكى از زيردستان احمد كه على كتف الجمل نام داشت ، باحمد دنف گفت : تو از بهر چه با حسن شومان مشورت ميكنى ؟ حسن