مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
291
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
تو اين كار كردم . و آنچه عجوز گفته بود ، با هيزمفروش بازگفت . هيزمفروش گفت : خداى تعالى انتقام از آن عجوز بكشد . آنگاه هيزمفروش و دلاك مغربى با يكديگر درآويختند . وقتى كه مغربى بسوى دكان خود بازگشت ، در دكان خود چيزى برجاى نيافت . زيرا كه عجوز ، مغربى را بهيزمفروش مشغول كرد . آنچه در دكان او بود ، همه را برده بود . چون مغربى دكهء خود را خالى يافت ، بهيزم فروش درآويخت و به او گفت : مادر خود را حاضر كن . هيزمفروش گفت : او مادر من نيست . حيلت گريست كه دام بمردمان نهاده ، درازگوش مرا نيز برده است . ايشان درين گفتگو بودند كه صباغ و زرگر و بازرگانزاده برسيدند . مغربى را ديدند كه بهيزمفروش درآويخته و هيزمفروش را جبينها داغ گشته . بايشان گفتند : اين چه حالتست ؟ هيزمفروش ، حكايت خود بايشان بازگفت و مغربى نيز قصه بر ايشان فروخواند . ايشان گفتند : اين عجوز حيلتگرى است كه ما را در دام افكنده . پس حكايت خويشتن با مغربى بازگفتند . مغربى ، دكان فروبست و با ايشان بسوى خانهء والى رفت . با والى گفتند : ما غرامت مال خود را از تو مىخواهيم . والى گفت : در شهر ، عجوز كان بسيارند . آيا كسى هست كه عجوز بشناسد ؟ هيزمفروش گفت : من او را ميشناسم . و لكن ده تن از خادمان خود به من ده . پس هيزمفروش با ده تن از خادمان والى بدرآمد . و ياران هيزمفروش نيز از پى ايشان روان بودند و در جستجوى عجوز همىگشتند كه ناگاه عجوز پديد شد . هيزمفروش با خادمان والى ، عجوز را گرفته ، بسوى والى بردند و در پاى ديوار والى بداشتند كه تا والى بدر آيد . آنگاه خادمان والى را بسبب رنجى كه برده بودند ، خواب درربود و عجوز نيز خود را بخواب زد . هيزمفروش نيز با ياران خود بخفتند . عجوز چون همه را خفته يافت ، برخاسته ، نزد زن والى رفت . دست او ببوسيد و به او گفت : والى كجاست ؟ زن جواب داد : والى خفته است . از او چه ميخواهى ؟ عجوز گفت : شوهر من بندهفروش است . پنج تن از مملوكان به من داد كه من ايشان را بفروشم و خود به سفر رفت . چون والى ، مرا ديده ، آن بندگان از من بهزار دينار بخريد و دويست دينار نيز اجرت من قرار داد و با من گفت ايشان