مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
292
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
را بسوى خانهء من بياور اينك ايشان را آوردهام . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، عجوز از راه حيلت با زن والى آن سخنان ، بگفت . اتفاقا والى هزار دينار زر بزن خود سپرده ، گفته بود كه به اين زرها بنده شرى خواهم كرد . چون زن والى از عجوز اين سخنى بشنيد ، چنان دانست كه سخن شوهر راست بوده است . آنگاه از عجوز پرسيد كه : مملوكان كجاست ؟ عجوز جواب داد : در پاى همين قصرى كه تو نشستهاى ، خفتهاند . زن والى سر از منظر بيرون برده ، مغربى و هيزمفروش و بازرگانزاده و صباغ و زرگر را بديد . با خود گفت كه : اين بندگان ، هر يكى هزار دينار بيشتر ارزش دارند . درحال ، صندوق بگشود و آن هزار دينار كه والى سپرده بود ، بعجوز داد و به او گفت : برو . چون والى بيدار شود ، دويست دينار ترا نيز از وى بستانم . عجوز گفت : اى خاتون ، از آن دويست دينار ، يكصد دينار بكنيزكان بخش كن و يكصد دينار ديگر را خود نگاه دار تا من بازآيم . پس از آن گفت : اى خاتون ، مرا از در خلوت بيرون كن . زن والى گفت او را از در خلوت بيرون كردند . بسوى دختر خود بشتافت . دختر با وى گفت : اى مادر ، چكار كردى ؟ جواب داد : حيلتى به كار برده ، هزار دينار از زن والى بگرفتم و هيزمفروش و زرگر و صباغ و بازرگانزاده و دلاك را بوى بفروختم . و لكن اى دختر ، جز هيزمفروش از هيچكس باكى ندارم ، كه او مرا ميشناسد . دخترش گفت : اى مادر ، بنشين . اينكه كردهاى بس است . فما كل مرّة تسلم الجرة . يعنى : كوزه پيوسته از آب سالم درنيايد . ايشان را كار بدينجا رسيد . و اما والى چون از خواب بيدار شد ، زن والى به او گفت : اين پنج مملوك كه از عجوز شرى كردهاى ، به تو مبارك باد . والى پرسيد : كدام مملوك را