مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
282
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چيست ؟ عجوز گفت : پسر من مجذومست و زمستان از تابستان نشناسد و پيوسته در اينجا ايستاده و او نقيب شيخ ابو الحملات است . اگر دخترى چون تو به زيارت شيخ ابو الحملات آيد ، آن پسر ، او را بگيرد و از شورى كه در سر دارد ، جامههاى او پاره كند . اكنون تو زرينه بيك سو نه تا من از بهر تو نگاه دارم . در حال ، آن زن و زرينهها بيرون آورده ، بعجوز گفت : كجاست دختر تو كه من او را ببينم ؟ درحال ، عجوز ، طپانچه بر سر و سينهء خود زد . بازرگانزاده به او گفت : چه حادثه روى داده ؟ عجوز گفت : همسايه بد مباد كس را . كه همسايگان من چون ترا با من بديدند ، از من بازپرسيدند . گفتم كه : دختر خود به دو تزويج خواهم كرد . ايشان را بر تو رشك آمده ، با دختر من گفتهاند مگر مادر تو از مؤنهء تو برنج اندر است كه ترا به كسى كه مجذوم است ، تزويج مىكند ؟ من به او سوگند ياد كردم كه ترا بدون بالاپوش بر وى بنمايم تا بداند كه تو از جذام ، برى هستى . اكنون بيم مدار كه چنانچه تو او را خواهى ديد ، ترا نيز برو بنمايم . بازرگانزاده ، بالاپوش بركند و بدرهء هزار دينار در ميان جامه بگذاشت و با عجوز گفت : دخترك را بياور تا مرا ببيند . عجوز به او گفت : بالاپوش خود را به من بسپار تا از بهر تو نگاه دارم . بازرگانزاده ، بالاپوش خويش با بدرهء زر بعجوز داد . عجوز آنها را گرفته ، بر روى چادر و زرينههاى دخترك گذاشته ، از خانه بدرآمد و در بر ايشان ببست و از پى كار خويشتن شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و دوم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون عجوز ، زرينهء دخترك با بالاپوش و زرهاى بازرگانزاده بدرآورد ، آنها را در نزد مردى عطار بسپرد و خود بسوى صباغ رفت . او را ديد كه در انتظار عجوز نشسته . چون عجوز را ديد ، به او گفت : انشاء اللّه خانه ، شما را پسند افتاده . عجوز گفت : ترا خانه آباد باد كه خانهء با بركتى