مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
283
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
است و اكنون من ميروم كه حمال بياورم تا چيزهاى خانهء خود در آنجا نقل كنم . و ليكن فرزندان من آرزوى چاشت دارند . تو اين دينار از من بگير و از بهر ايشان چاشت مهيا كن و خود نيز با ايشان چاشت همىخور تا من بازگردم . صباغ گفت : من دكان بكه سپارم ؟ عجوز گفت : بشاگرد بسپار . آنگاه صباغ ، دكان بشاگرد سپرده ، ظرفى برداشت و از بهر تهيهء چاشت روان گشت . صباغ را كار بدينجا رسيد . و اما عجوز ، چيزهائى كه بعطار وديعت سپرده بود ، بگرفت و بدكان صباغ درآمد و بشاگرد صباغ گفت : تو از پى استاد رو . من در همين مكان بانتظار شما نشستهام . چون شاگرد از پى استاد برفت ، عجوز ، همهء آنچه در دكان بود ، جمع آورد . ناگاه مردى هيزمفروش كه درازگوشى در پيش داشت ، برسيد . عجوز به او گفت : آيا تو صباغ را مىشناسى يا نه ؟ هيزمفروش گفت : مىشناسم . عجوز گفت : آن مسكين ، مفلس گشته و وامى بسيار دارد . پيوسته او را در زندان كنند و من او را خلاص دهم . اكنون قصد من اينست كه بىچيزى او ثابت كنم و همىخواهم كه متاعهاى دكان را بخداوندان آنها برسانم . و از تو ميخواهم كه درازگوش به من دهى تا متاعهاى مردم بر آن بار كنم . و تو اين يك دينار كرايهء درازگوش بستان و پس از رفتن من سنگ بدست گرفته ، آنچه خمره و طغار در دكان هست ، بشكن كه اگر امناى قاضى از بهر تحقيق برآيند ، در دكان چيزى نيابند . هيزمفروش گفت : صباغ را بر من بسى احسانست . من بپاداش احسانهاى او اين كار بكنم . آنگاه عجوز ، متاعهاى دكان گرفته ، بدرازگوش بار كرد و بسوى خانهء خود روان شد . چون به خانه برسيد ، دختر او گفت : اى مادر ، دلم در نزد تو بود . بازگو كه چه حيلت كردهاى ؟ عجوز گفت : به چهار تن چهار حيلت كردهام . زن امير حسن و بازرگانزاده و صباغ و هيزمفروش را حيلت كرده ، همه چيزهاى ايشان را بدرازگوش هيزمفروش بار كرده ، آوردهام . زينب گفت : اى مادر ، مگر درين شهر زندگانى نخواهى كرد كه زن امير حسن را غارت كردهاى ؟ عجوز گفت : اى