مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

272

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

پس من از سخن گفتن خاموش نشستم و از رسوائى هراس كردم و در حال برخاستم . آن دخترك آفتاب‌روى از برخاستن من برپاى شد . من بر اثر او روان شدم و منزل او بشناختم . پس از آن خبر ما شايع شد و پدر او قضيت عشق من بدانست . آن‌گاه پيوندان من به خواستگارى دخترك بسوى پدر او برفتند . پدر او گفت : اگر پيش از آن‌كه خبر عشق شما شايع شود ، به من گفته بوديد ، مضايقت نميكردم . و لكن اكنون اين كار شهرت يافته . اگر من او را به پسر شما تزويج كنم ، سخنان مردمان راست خواهد شد . ابراهيم گفته است كه : من آوازه به او اعادت كردم و او منزل خود به من بشناسانيد و بازگشت . روزى در نزد جعفر بن يحيى حاضر آمدم و شعر آن جوان بخواندم . جعفر در طرب شد و به من گفت كه : اى ابراهيم ، اين شعر از كيست ؟ من حديث آن جوان به او گفتم . مرا بحاضر آوردن آن جوان بفرمود و برآوردن حاجت او را وعده داد . من بسوى آن جوان رفته ، او را حاضر آوردم . جعفر ، حديث دوباره پرسيد . آن جوان حديث خود بازگفت . جعفر گفت : در ذمت منست كه آن دختر به تو تزويج كنم . پس آن جوان خوشوقت شد و با ما بنشست . چون بامداد شد ، جعفر بسوى هرون الرشيد خليفه سوار گشت و حديث شبانه با او بازگفت . خليفه ، همهء ما را بخواست و باعادت همان آوازه بفرمود . من آوازه بخواندم . خليفه در طرب شد . پس از آن كتابى به عامل حجاز نوشته ، پدر دخترك را بخواست . زمانى نرفت كه پدر دختر با پيوندان خود حاضر آمدند . خليفه ، او را فرمود كه دختر به آن جوان تزويج كند و صد دينار زر سرخ بر وى عطا فرمود و پيوسته آن جوان از نديمان جعفر بود تا اينكه حادثهء جعفر روى داد . 39 آنگاه آن جوان بمدينه بازگشت . و اللّه اعلم .